گنجور

 
واقف لاهوری

گریبان گر نباشد چاک می‌سازیم دامان را

که دست شوق ما نشناسد از دامان گریبان را

لب پان‌خورده‌اش در خون کشد لعل بدخشان را

برآرد پنجهٔ رنگین او از بیخ مرجان را

نظر سوی خودآرایی نباشد دردمندان را

که دست از سرمه‌شستن لازم آید چشم گریان را

به‌جز مستی که چشمش را کند تحریک خونریزی

که دیگر بر سر کار آورد شمشیر مژگان را

به فکر آن دهان از بس جهان تنگ است در چشمم

دل موری تصور می‌کنم ملک سلیمان را

اگر ننوشت یوسف نامه‌ای از مصر معذور است

که می‌داند سوادی نیست چشم پیر کنعان را

از آن لب‌خندهٔ شیرین تواند ساختن ار نه

گرسنه‌چشمی داغم بشوراند نمکدان را

نمی‌دانم چه آید بر سر دل از سر زلفش

صبا بسیار می‌آرد خبرهای پریشان را

چو نرگس ناخن چندین به هر انگشت می‌خواهند

بود بسیار ذوق دل‌خراشی خو‌ش‌نگاهان را

سر آوارگی چون من ندارد هیچ‌کس واقف

که پای خفته‌ام در خواب می‌بیند بیابان را

 
 
نسکبان اندروید
قطران تبریزی

چو بگشاید نگار من دو بادام و دو مرجان را

بدین نازان کند دل را بدان رنجان کند جان را

من و جانان به جان و دل فرو بستیم بازاری

که جانان دل مرا داده است من جان داده جانان را

چو نار کفته دارم دل بنار تفته آگنده

[...]

امیر معزی

چو عاشق شد دل و جانم رخ و زلفین جانان را

دل و جان را خطرنبود دل این را باد و جان آن‌را

من‌ از جانان دل و دین را به حیلت چون نگه دارم

که ایزد بر دل و جانم مسلط‌ کرد جانان را

نگارینی که چون بینی لب و دندان شیرینش

[...]

اثیر اخسیکتی

زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را

چو چابک دست معماری است لطفت عالم جان را

ز ابر طبع لؤلؤ بخش و باد لطف تو بوده

به روز مفلسی بنشانده‌ای دریا و عمان را

تو کوه گوهری در ذات و من هرگز ندانستم

[...]

مولانا

رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را

فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را

چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید برد نام جان

به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را

بُدم بی‌عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی

[...]

امیرخسرو دهلوی

گه از می تلخ می‌کن آن دو لعل شکرافشان را

که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را

کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویم

زهی عشق ار به رشوت! دوست خواهم داشتن آن را

بران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه