خواهم که یک شب گریهای در پای دیوارش کنم
شوری به عالم افکنم از خواب بیدارش کنم
دولت اگر دستم دهد از دست اغیارش کشم
گر بخت یار من شود با خویشتن یارش کنم
گر دل مددکاری کند ور دیدهام یاری کند
چندان بگریم پیش او کز خویش بیزارش کنم
تا چند بینم در برم دل لاف مستوری زند
بیرون برم زین خانه و رسوای بازارش کنم
با این همه دلبستگی خواهم که از کویش روم
تا چند آزارم کند تا چند آزارش کنم
سودا به زلف عنبرین سود است میدانم یقین
سرمایهٔ دنیا و دین آن به که در کارش کنم
از بس که زلف کافرش از راه دینم برده است
گر سبحه در دستم فتد فیالحال زنارش کنم
از حال زار خود دگر نگذارم او را بیخبر
خفته است بیدارش کنم مست است هشیارش کنم
واقف ندارد آن پسر از شأن حسن خود خبر
آیینه بنمایم به او وز خود خبردارش کنم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم
انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم
من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگر
هر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم
جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شد
[...]
تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم
گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم
مرغ دلم کز من رمید، اندازمش در چاه غم
تا کی گرفتارم کند، من هم گرفتارش کنم
این دیده کز نادیدنش، افتاد در بیکاریئی
[...]
از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنم
یک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم
در ظلمت بخت سیه عالم به او روشن نشد
افروختم شمع وفا کز خود خبردارش کنم
سوز محبت حسن را رنگین بهار دیگر است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.