گنجور

 
واقف لاهوری

دارم اگرچه دست به کاری که داشتم

هستم دل‌آرمیده به یاری که داشتم

در حشر هم فتاد مرا از جنون عشق

اینجا به کودکان سروکاری که داشتم

با آنکه رست از گل من صدهزار گل

از دل نشد برون دو سه خاری که داشتم

بر باد رفت عاقبت از خصمی صبا

در کوی یار مشت غباری که داشتم

رفت از دلم برون چو درآمد غم فراق

بر خود گمان صبر و قراری که داشتم

از سبزهٔ خط تو سیاهی‌کنان رسید

یک عمر انتظار بهاری که داشتم

واقف ز گریه در جگرم گرچه نم نماند

دارم به دل هنوز بخاری که داشتم

 
 
نسکبان اندروید
بابافغانی

دشمن شدی بیکدمه زاری که داشتم

آیا کجا شد آن همه یاری که داشتم

چندان نمک زدی که بجان هم رسید کار

در سینه آن جراحت کاری که داشتم

هر چند سوختیم دل از حال خود نگشت

[...]

صائب

از دست رفت دامن یاری که داشتم

سیماب شد شکیب و قراری که داشتم

برق فنا کجاست که از مشت خار من

دامن فشان گذشت بهاری که داشتم

غایب شد از نظر به نفس راست کردنی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه