گنجور

 
واقف لاهوری

از بس به راه شوق تو شد بی‌قرار دل

می‌افتدم قدم به قدم از کنار دل

چشم بد از تو دور که از روی و موی توست

حیران هزار دیده پریشان هزار دل

شرمی بکن که جور و جفایت ز حد گذشت

تا کی شود ز مهر و وفا شرمسار دل

از خویش رفت ز آمد پیغام یار دل

دیوانه گشت باز به بوی بهار دل

عمری نشست چشم به راهت نیامدی

برخاست عاقبت ز ره انتظار دل

بی‌اختیار دست ز دل باز داشتم

(افتادگی دارد) ار دل

روزی که یک دو قطرهٔ خون را دریغ داشت

ما را شب فراق نیامد به کار دل

دل در دیار یار نیرزد به هیچ هم

زان برگفته‌ایم ز یار و دیار دل

خوبان روزگار ندانند قدر دل

نتوان ز دست داد درین روزگار دل

بی‌قدرتر ز مهرهٔ گل شد به چشم تو

بوداست جان من گهر شاهوار دل

تا دید روی عشق دلم در بلا فتاد

واقف به این بلا ز کجا شد دوچار دل

 
 
نسکبان اندروید
سوزنی سمرقندی

از من بآزمون چو طلب کرد یار دل

از جان شدم بخدمت و بردم نثار دل

دیدم بزیر حلقه زلفین آن نگار

در بند عاشقی چو دلم صد هزار دل

فرمانگذار دلبر و طاعت نمای من

[...]

ادیب صابر

خرم به روی عشق شود روزگار دل

سودای عشقِ یار همه روز کارِ دل

جز روی نیکوان نبود اختیار چشم

جز عشق دلبران نبود اختیار دل

دل را به داغ عشق ملامت مکن که هست

[...]

همام تبریزی

ما می‌رویم داده تو را یادگار دل

نازک بود حکایت دل زینهار دل

خوش دار هفته‌ای دل ما را که سال‌ها

پرورده است مهر تو را در کنار دل

ترسم که در حساب نیارد دل مرا

[...]

حکیم نزاری

ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دل

گه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل

دل را چه حّدِ آن که به جانی سخن کند

در جست وجویِ وصلِ تو شد جان نثارِ دل

بی رونق از دل است همه کار و بارِ من

[...]

جهان ملک خاتون

رفتی و در غم تو بماندم فگار دل

بازآی تا کنیم به پایت نثار دل

آخر نگاه دار دل خستگان هجر

شاید که آید آخر کارت به کار دل

چون جان به لب رسید ز دست جفای چرخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه