گنجور

 
واقف لاهوری

کی درد به افسانه و افسون رود از دل

هرگز نرود گر به مثل خون رود از دل

غم نیست گر از درد توام خون رود از دل

ترسم که به آن درد تو بیرون رود از دل

هرگاه کند گریه‌‌ام از یاد تو طوفان

سیحون ز جگر آید و حیجون رود از دل

ترسم چو به این حال مرا یار ببیند

غمگین رود از دیده و محزون رود از دل

آن را که به عشق من و حسنت نظر افتاد

لیلی رود از خاطر و مجنون رود از دل

در جان من آتش زده خوش غافلی ای شوخ

مگذار که این دود به گردون رود از دل

از باطن خم تا نرسد فیض یقینت

مشکل که تو را شک چو فلاطون رود از دل

واقف به حضور تو چنان مضطرب افتد

کز بزم برون ناشده بیرون رود از دل

 
 
نسکبان اندروید
اهلی شیرازی

صد بار اگر از جور توام خون رود از دل

از در چو درآیی همه بیرون رود از دل

بس خون دلی بایدم از دیده فرو ریخت

تا آرزوی آن لب میگون رود از دل

لیلی همه در خنده و بازی است چه داند

[...]

عرفی

دردی که به افسانه و افسون رود از دل

صد شعبده انگیز که بیرون رود از دل

ممنونم از این شیوه که هر جور که کردی

اندیشه نکردی که مرا چون رود از دل

آن به که به دل ره ندهم روز سلامت

[...]

غالب دهلوی

راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دل

ناید به زبان شکوه و بیرون رود از دل

آتش به دمی آب تسلی شود و من

خون گردم ازان تف که به جیحون رود از دل

خواهم که غم از کلبه من گرد برآرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه