کی درد به افسانه و افسون رود از دل
هرگز نرود گر به مثل خون رود از دل
غم نیست گر از درد توام خون رود از دل
ترسم که به آن درد تو بیرون رود از دل
هرگاه کند گریهام از یاد تو طوفان
سیحون ز جگر آید و حیجون رود از دل
ترسم چو به این حال مرا یار ببیند
غمگین رود از دیده و محزون رود از دل
آن را که به عشق من و حسنت نظر افتاد
لیلی رود از خاطر و مجنون رود از دل
در جان من آتش زده خوش غافلی ای شوخ
مگذار که این دود به گردون رود از دل
از باطن خم تا نرسد فیض یقینت
مشکل که تو را شک چو فلاطون رود از دل
واقف به حضور تو چنان مضطرب افتد
کز بزم برون ناشده بیرون رود از دل



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
صد بار اگر از جور توام خون رود از دل
از در چو درآیی همه بیرون رود از دل
بس خون دلی بایدم از دیده فرو ریخت
تا آرزوی آن لب میگون رود از دل
لیلی همه در خنده و بازی است چه داند
[...]
دردی که به افسانه و افسون رود از دل
صد شعبده انگیز که بیرون رود از دل
ممنونم از این شیوه که هر جور که کردی
اندیشه نکردی که مرا چون رود از دل
آن به که به دل ره ندهم روز سلامت
[...]
راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دل
ناید به زبان شکوه و بیرون رود از دل
آتش به دمی آب تسلی شود و من
خون گردم ازان تف که به جیحون رود از دل
خواهم که غم از کلبه من گرد برآرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.