گنجور

 
واقف لاهوری

روز ازل که گشت غمت آشنای دل

دل مبتلای غم شد و غم مبتلای دل

طوفان گریه در گرو یک بهانه‌ایست

از من مپر جان کسی ماجرای دل

ترسم که تاب پرسش فردا نیاوری

امروز یک‌دو بوسه بده خون‌بهای دل

همچون سپند پیش تو ای مختصرپسند

در ناله‌ای تمام کنم مدعای دل

بیرون روی زخانهٔ آیینه بی‌دماغ

خوش‌کرده‌ای برای چه کلفت سرای دل

می‌نالم از بلای دل و می‌کنم دعا

یارب کسی مباد اسیر بلای دل

او پهلویم کجا بنشیند که از غرور

پیکان او دمی ننشیند به‌جای دل

یک ره بیا ببین که چه‌سان می‌دهم به آب

از گریه لخت‌های جگرپاره‌های دل

دل پاره‌پاره کرده به زاغان صلا دهی

گر قدر دل به پیش تو این است وای دل

زانسان که طفل در پی دیوانه می‌فتد

اشکم برهنه‌پای دوید از برای دل

واقف مپرس حاصل سودای زلف یار

یعنی خریده‌ایم بلای برای دل

 
 
نسکبان اندروید
اوحدی مراغه‌ای

مردم نشسته فارغ و من در بلای دل

دل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟

از من نشان دل طلبیدند بیدلان

من نیز بیدلم، چه نوازم نوای دل؟

رمزی بگویمت ز دل، ار بشنوی به جان

[...]

جهان ملک خاتون

دردم ز حد گذشت و ندارم دوای دل

از وصل ساز چاره دوایی برای دل

شد خان و مان این دل بیچاره‌ام سیاه

تا گشت شَست زلف تو جانا سرای دل

آنچه من از برای دل خسته می‌کشم

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

جان کیست بندهٔ حرم کبریای دل

یا روح چیست خادم خلوتسرای دل

در چارسوی عشق که بیرون دو سراست

صد جان روان دهند به یکدم بهای دل

از جان به سوز سینه که یابی وصال جان

[...]

ابن حسام خوسفی

ای قامت بلند تو ما را بلای دل

چون من که دیده ای که بود مبتلای دل

از دست دیده کار دل من به جان رسید

ای دیده ای که چه کردی به جای دل

خون دلم بریخت خیال لب تو دوش

[...]

اسیری لاهیجی

هر جا ظهور یافت کمال و صفای دل

عالم نبود ذره اندر فضای دل

آن مظهری که سر عیان زو عیان نمود

جستم بهر دو کون و ندیدم ورای دل

آئینه کمال حقیقت دلست و بس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه