گنجور

 
واقف لاهوری

هر شام می‌افروزم شمع مزار دیگر

کاید به کلبهٔ ما آن ماه بار دیگر

گر زین دیار رفتم من در دیار دیگر

حاشا که برگزیند دل بر تو یار دیگر

دستی بکن نگارین از خون ما وگرنه

می‌خواهد این جفا را از من نگار دیگر

با آنکه اشک و آهم بر عاشقی گواهست

پیش تو مدعی را هست اعتبار دیگر

جز پیرهن‌دریدن کاری نیامد از من

کاین دست آشنا نیست اصلا به کار دیگر

از در درآ که دارد هر لحظه از برایت

دل اشتیاق دیگر چشم انتظار دیگر

یک روزگار کردم با درد هجر او صرف

افتاد وصل دردا بر روزگار دیگر

امشب تو با که خوردی بر بستر که خفتی

کامروز چشم مستت دارد خمار دیگر

از چند روز صیاد بی‌اعتناست با من

در دامش اوفتاده شاید شکار دیگر

از پیشگاه نازش گردیده است مأمور

مژگان به کار دیگر ابرو به کار دیگر

تو برقرار خویشی وز حسرت وصالت

هر لحظه می‌سپارد جان بیقرار دیگر

نقش تو کی نشیند با آن نگار واقف

تا هست در دل تو نقش نگار دیگر

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر

فتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر

دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازد

هرگز ندیده ام من، زینسان سوار دیگر

بخشم به زلفش ایمان، هم ناید استوارش

[...]

حزین لاهیجی

هر سو به جلوه بردی، صبر و قرار دیگر

هر گوشه ای فکندی، در خون شکار دیگر

نرگس اگر چه خود را مخمور می نماید

چشم سیاه مستت، دارد خمار دیگر

حسنت به کار عاشق یک مو نکرد تقصیر

[...]

رفیق اصفهانی

خواهم شکست زاهد چون در بهار دیگر

انگار توبه کردم از باده بار دیگر

کُشتی ز انتظارم ، بر خاکِ من گذر کن،

مگذار تا به حشرم در انتظار دیگر

بر ساده لوحی خود خندم چو بینم از تو

[...]

سحاب اصفهانی

آورده ام بکف باز زلف نگار دیگر

با بیقرار دیگر دادم قرار دیگر

خطش دمید و رفتم از گلستان کویش

چون این خزان ندارد از پی بهار دیگر

گر باز روزگارم خواهد که تیره سازد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه