گنجور

 
واقف لاهوری

آخر دلم به دست نگاری اسیر شد

این خون گرفته همچو حنا دستگیر شد

دارد ز بس که هجر عزیزان ضرر به چشم

یعقوب از جدایی یوسف اسیر شد

آیینه‌دار طلعت جانان شدی دلا

شکر خدا که کار تو صورت‌پذیر شد

رو داد بس که ضعف مرا دور ازان جوان

تمثال من به خانهٔ آیینه پیر شد

تنها نه تیر چله‌نشین گشت زان مژه

در دور ابروی تو کمان گوشه‌گیر شد

خونم که بود خوارتر از خاک بر درش

چسبید چون به دامن نازش عبیر شد

بی‌درد من ز حالت واقف چه پرسیم

آن خسته جان سپرد به داغ تو دیر شد

 
 
نسکبان اندروید
اوحدی مراغه‌ای

خواهم شبی بر آن دهن تنگ میر شد

کامشب مرا تعلق او در ضمیر شد

این باد زلف اوست که باد بنفشه برد

وین خاک کوی او که نسیمش عبیر شد

از هجر آن پری که خمیرم ز خاک اوست

[...]

واعظ قزوینی

صحرا ز باد دستی آهم فقیر شد

کوه از جواب ناله من سینه گیر شد

عاقل بنقش عاریتی تن نمیدهد

از ساده لوحی آینه صورت پذیر شد

در کنج غم ز درد تو از بس گداختم

[...]

حزین لاهیجی

افزود خواب غفلت جاهل چو پیر شد

موی سفید در رگ این طفل، شیر شد

روز فتادگی، شدم از سعی بی نیاز

پای ز کار رفته، مرا دستگیر شد

چشم تو، تا پیاله ز خون دلم گرفت

[...]

نیر تبریزی

دانی چه روز دختر زهرا اسیر شد؟

روزی که طرح بیعت منّا امیر شد

واحسرتا که ماهی بحر محیط غیب

نمرود کفر را هدف نوک تیر شد

باد اجل بساط سلیمان فرونوشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه