گنجور

 
واقف لاهوری

شب بر سر کوی تو کسی گرم فغان بود

چون نیک بدیدیم دل سوخته جان بود

افتاده مرا راه به در پیر خرابات

این دولتم از همراهی بخت جوان بود

در ناله و فریاد نکردیم قصوری

بیدار نشد بخت که در خواب گران بود

امروز پرآشوب شد از دولت عشقت

در کشور دل ورنه عجب امن و امان بود

امشب که دلم زان مژه‌ها داشت شکایت

صد نشتر الماس مرا در رگ جان بود

فریاد که چون ریش برآری تو و گویند

این است فلانی که ز خوبان جهان بود

گویم که ز کی ناوک نازش به دلم خورد

روزی که به طفلیش به کف تیر و کمان بود

کو خوش‌پسری تا بکشم بار غمش را

خواری کش ابنای زمان چند توان بود

در عشق جوانی شده بازیچهٔ طفلان

این دل که نظرکردهٔ پیران جهان بود

واقف چه شد امروز که شد آفت جانم

آن شوخ که دیروز مرا راحت جان بود

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود

پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود

آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود

وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود

بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

یاری که رخش ماه و قدش سرو روان بود

دادیم بدو جان و دل و مصلحت آن بود

چون دیدمش از دور بدانشکل و بدان قد

گفتم که جفاکار بود راست چنان بود

فی الجمله مرا زیروزبر کرد که در عشق

[...]

خواجوی کرمانی

دیشب همه شب منزل من کوی مغان بود

وز ناله ی من مرغ صراحی بفغان بود

همچون قدحم تا سحر از آتش سودا

خون جگر از دیده ی گرینده روان بود

با طلعت آن نادره ی دور زمانم

[...]

کمال خجندی

زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بود

عکس رخ دلدار در آئینه جان بود

از خواب عدم دیده دل نا شده بیدار

در دیده و دل نقش خیال تو عیان بود

آن دم که نبود از دل و جان هیچ نشانی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود

در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود

بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال

هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود

عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه