گنجور

 
واقف لاهوری

چه‌سان زنم نفسی خوش که همدمان رفتند

مرا گذاشته تنها یکان یکان رفتند

نه سرو ماند درین گلستان نه آب روان

دریغ و درد که پاکان ز آستان رفتند

ز صوت زاغ و زغن گوش شد خراشیده

هزار حیف کزین باغ بلبلان رفتند

کنون به تیرگی حال خود بساز ای دل

که روشنان همه زین تیره خاکدان رفتند

سخنوران که به هم گرم گفت‌وگو بودند

چو شمع کشته ازین بزم بی‌زبان رفتند

تو بر زمین ز خرد بار خویشتن ماندی

مجردان چو مسیحا بر آسمان رفتند

خزان رسید و من آزاد گشته‌ام ز قفس

ولی چه سود که گل‌ها ز بوستان رفتند

نشستن تو درین انجمن دلا بیجاست

کناره گیر که احباب از میان رفتند

پیام دوست ز جا برد بی‌قراران را

ندای ارجعی آمد به گوش‌شان رفتند

هدف شد از پس مرگ استخوان من واقف

خوشا به حال کسانی که بی‌نشان رفتند

 
 
نسکبان اندروید
خیالی بخارایی

مسافران که در این ره به کاروان رفتند

عجب مدار که از فتنه در امان رفتند

دلا چو جان و جهان فانی اند اهل نظر

به ترک جان بگرفتند و از جهان رفتند

از این منازل فانی به عزم شهر بقا

[...]

اهلی شیرازی

گذشت عمر و حریفان هم از جهان رفتند

کجا روم چکنم زانکه بی نشان رفتند

درین سفر همه با چشم خونفشان رفتند

دریغ قافله عمر کانچنان رفتند

حزین لاهیجی

یکایک از نظرم نور پیکران رفتند

ستاره های شب افروزم از میان رفتند

به زمهریر جهان، هم صفیر زاغانم

خزان رسید و گل افسرد و بلبلان رفتند

ز خون دل شکنم بعد از این خمار، مگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه