گنجور

 
واقف لاهوری

به رغبتی که خورم خون کسی شراب نخورد

چنان خورم دل خود را که کس کباب نخورد

به کیش اهل وفا در حساب داخل نیست

کسی که تیر جفای تو بی‌حساب نخورد

هلاک مشرب آن شوخ ناخدا ترسم

که خون بی‌گنهان تا نریخت آب نخورد

پس از فراق شود ربط دوستی محکم

گسسته زود شود رشته‌ای که تاب نخورد

چه فیض می‌طلبی از سخنوری واقف

که هیچ تشنه لب از بحر شعر آب نخورد

 
 
نسکبان اندروید
اهلی شیرازی

بغیر خون جگر دل شراب ناب نخورد

بتلخی د من هیچکس شراب نخورد

ز بسکه بود دل من بخون او تشنه

مرا بتیغ تو تا خون نریخت آب نخورد

به خنده نمیکنم جگر خورد لب تو

[...]

عرفی

خوشا کسی دم آب بی شراب نخورد

دمی که جام شراب نداشت، آب نخورد

ز نقص تشنه لبی دان، به عقل خویش مناز

دلت فریب گر از جلوهٔ شراب نخورد

کسی ارادهٔ جولان عافیت ننمود

[...]

کلیم

نه رحم کرد که خون دل خراب نخورد

غرور او ز سفال شکسته آب نخورد

بقتل گاه وفا تا شهید او نشدم

دهان تیغ بخندید و تیر آب نخورد

تن ضعیف مرا کم مبین که این رشته

[...]

صائب

ز عشق رشته جانی که پیچ و تاب نخورد

ز چشمه گهر شاهوار آب نخورد

منم که رنگ ندارم ز روی گلرنگش

وگرنه لعل چه خونها ز آفتاب نخورد

کجا به شبنم و گل التفات خواهد کرد؟

[...]

جویای تبریزی

زاضطراب چو موج سراب آب نخورد

دلی که در غم زلف تو پیچ و تاب نخورد

شبی که مغز جگر را به روی کار نداشت

ز خونفشانی مژگان تر دل آب نخورد

دل است قابل فیضان درد از اعضاء

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه