گنجور

 
واقف لاهوری

تن من از تب و جانم ز تاب می‌سوزد

ز دل مپرس که در اصطراب می‌سوزد

به حیرتم که ز من چون نهفته می‌داری

رخی که شعلهٔ رنگش نقاب می‌سوزد

فتاده است دو جا آتشم چه چاره کنم

قرار در دل و در دیده خواب می‌سوزد

دلم در آتش و تو مست بادهٔ نازی

خبر بگیر وگرنه کباب می‌سوزد

فروغ روی تو آتش زده است در دل من

ستاره سوخته از ماهتاب می‌سوزد

ازین گناه که شد چهره با تو آیینه

به پیش روی تو در آفتاب می‌سوزد

درآ به خانهٔ من شهسوار من روزی

در انتظار تو چشم رکاب می‌سوزد

مرا ز حسرت پیکان او جگر داغ است

چو تشنه کز پی یک قطره آب می‌سوزد

دلم خوش است به ناز و عتاب او هرچند

ز ناز می‌کشد و در عتاب می‌سوزد

کباب شد دل من واقف از غم عرفی

«که توبه کرده و بهر شراب می‌سوزد»

 
 
نسکبان اندروید
عرفی

چه گرمی است که در سر شراب می سوزد

چه آتش است که در دیده خواب می سوزد

کسی که برق محبت در او زند آتش

ز تاب سایهٔ او آفتاب می سوزد

کنون که آتش می جمع شد به آتش حسن

[...]

صائب

نفس به سینه ام از اضطراب می سوزد

چنان که تیر شهاب از شتاب می سوزد

ز قید عقل در اقلیم عشق فارغ باش

که سایه در قدم آفتاب می سوزد

طراوت تو کند سبز تخم سوخته را

[...]

اسیر شهرستانی

دل رمیده به صد آب و تاب می سوزد

گهی ز صبر و گه از اضطراب می سوزد

به خوابم آمد و پنهان زد آتشی به دلم

چراغ بخت اسیران به خواب می سوزد

نهفته در بغل موج عکس روی تو را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه