گنجور

 
واقف لاهوری

آن چشم را ببین به چه ناز آفریده‌اند

خون‌ریز و مست و عربده‌ساز آفریده‌اند

سنگین‌دلان به ذوق شکست دل مرا

میناصفت گداخته باز آفریده‌اند

اصل سخن شنو که همان یک حقیقت است

کز وی هزار گونه مجاز آفریده‌اند

از چشم صید گیر تو دل کی توان گرفت

مژگان او ز چنگل بازآفریده‌اند

ما ظرف ضبط عشق نداریم کاین شراب

میناشکن پیاله گداز آفریده‌اند

دوران ز آستان تو بردند خاک را

از شوق سجده مهر نماز آفریده‌اند

ای دل مکن شکایت خوبان حسن را

دشمن‌گداز و دوست‌نواز آفریده‌اند

پیچیده است پنجهٔ مردم ز راه دور

مژگان او چه دست‌دراز آفریده‌اند

در چشم آنکه واقف سر محبت است

محمود را غلام ایاز آفریده‌اند

 
 
نسکبان اندروید
فصیحی هروی

چشم ترا ز مستی ناز آفریده‌اند

زلف ترا ز عمر دراز آفریده‌اند

تو یوسفی چو همت عشقم بلند بود

زآنت خراب کرده و باز آفریده‌اند

مشنو نوای ناله ما کاین ترانه را

[...]

صائب

گر یار را غنی ز نیاز آفریده اند

ما را نیازمند به نازآفریده اند

قد ترا ز جلوه ناز آفریده اند

روی مرا ز خاک نیاز آفریده اند

لعل ترا که نقطه پرگار حیرت است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه