گنجور

 
واقف لاهوری

بالش ناز زیر سر دارد

کی ز درد سرم خبر دارد

ای خروس این همه خروش مکن

شب هجران کجا سحر دارد

غیر زلف دراز طال بقاه

که دلم را ز خاک بردارد

دود آهم کشیده گیسو را

چه کند ماتمی اثر دارد

زین پس ای دل بندتر می‌نال

فلک پیر گوش کر دارد

صلح کن با قشون غم‌زدگان

جنگ نشنیده‌ای دو سر دارد

سرمه گشتیم و همچنان ما را

چشم شوخ تو در نظر دارد

بوسه‌ای ده که زاد راه کند

دل ز کویت سر سفر دارد

روزی آرد بلا به جان پدر

وضع شوخی که آن پسر دارد

نیست آن عاشق از سلیمان کم

که یکی مرغ نامه‌بر دارد

به دل من سیاه‌پوش نشست

داغ من ماتم جگر دارد

بزم سوز و گداز را شمع است

هر که از داغ گل به سر دارد

اتفاقاً اگر رسد به کنار

کشتی ما همان خطر دارد

همچو او نیست گرد دلشویی

گریه هرچند دردسر دارد

بی‌تکلف به عالم خوبی

خوب من عالم دگر دارد

از سر شام تا سحر واقف

ناله‌ام نوحه پراثر دارد

 
 
نسکبان اندروید
انوری

زلف تو تکیه بر قمر دارد

لب تو لذت شکر دارد

عشق این هر دو این نگار مرا

با لب خشک و چشم تر دارد

پرس از حال من ز زلف خبر

[...]

عطار

هر که بر روی او نظر دارد

از بسی نیکوی خبر دارد

تو نکوتر ز نیکوان دو کون

که دو کون از تو یک اثر دارد

هرچه اندر دو کون می‌بینم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه