گنجور

 
واقف لاهوری

ز دل که رفت به تاراج دلستانی چند

به ما نمانده به جز ناله و فغانی چند

نماند گرچه ز من غیر استخوانی چند

نشانده‌ام به ره تیر او نشانی چند

دگر به کوچهٔ خوش‌ابروان مرو ای دل

که در کمین تو هستند شخ‌کمانی چند

دلم گرفت ز نامهربانی خوبان

به پهلویم بنشانید مهربانی چند

روا مدار تغافل به کشتن عشاق

تمام کن به خدا کار نیم‌جانی چند

خراب حال ز مژگان یار گردیدم

سیاه‌روز شدم زین سیه‌زبانی چند

سواد دیدهٔ ما شسته شد ز رشک افسوس

ز حال دل ننوشتیم داستانی چند

دلم ملول شد از خانه می‌روم به چمن

شود که همره بلبل کشم فغانی چند

به بیدلان سخنت نیست ای سرت گردم

چه‌ها شنیده‌ای آیا ز بی‌زبانی چند

ز دست آن مژه جان بر چه‌سان شود واقف

گذشته است مرا از جگرسنانی چند

 
 
نسکبان اندروید
صفایی جندقی

امان نداد جدایی مرا زمانی چند

که التماس کنم از اجل امانی چند

دلا به سینه ی جانان گذر مکن زنهار

که بسته نرخ نگاهی به نقد جانی چند

عمارت دل ویران مجوی از آن که به هیچ

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه