آن را که قدم ز سر نباشد
در کوی شما گذر نباشد
مانند تو ای پسر چراغی
در دودهٔ بوالبشر نباشد
گفتی که فلان چه حال داری
حالی که از آن بتر نباشد
آزاده شوم ز دام غمها
آن روز که بال و پر نباشد
خواهم به تو درد دل بگویم
گر موجب دردسر نباشد
این رنگ نداشت پیش ازین اشک
ای دوست ببین جگر نباشد
روزی برسم به خوبرویی
این طالع زشت اگر نباشد
چون اشک به چشم ما نتابد
آن طفل که سیم بر نباشد
ای اشک به روی من دویدی
طفلی ز تو شوختر نباشد
یک بوسه ز لعل او نخوردیم
در قسمت ما مگر نباشد
این نرود مسافر عشق
این راه که بیخطر نباشد
شب گریهٔ زار کرد واقف
امید که بیاثر نباشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هرچ آن طلبی اگر نباشد
از مصلحتی به در نباشد
تا حال مَنت خبر نباشد
در کار مَنت نظر نباشد
تا قوت صبر بود، کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد؟
آیین وفا و مهربانی
[...]
چون از تو مرا به سر نباشد
جز تو هوس دگر نباشد
صد جان بکنم فدای رویت
ای جان جهان مگر نباشد
دریاب که ز انتظار چیزی
[...]
گر تیرگی بصر نباشد
جز روی تو در نظر نباشد
آن جا که تویی تمام هستی است
این جا که منم اثر نباشد
مجذوب تو بحر و بر نداند
[...]
کاریش به خیر وشر نباشد
درکار کسش نظر نباشد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.