گنجور

 
واقف لاهوری

آن را که قدم ز سر نباشد

در کوی شما گذر نباشد

مانند تو ای پسر چراغی

در دودهٔ بوالبشر نباشد

گفتی که فلان چه حال داری

حالی که از آن بتر نباشد

آزاده شوم ز دام غم‌ها

آن روز که بال و پر نباشد

خواهم به تو درد دل بگویم

گر موجب دردسر نباشد

این رنگ نداشت پیش ازین اشک

ای دوست ببین جگر نباشد

روزی برسم به خوبرویی

این طالع زشت اگر نباشد

چون اشک به چشم ما نتابد

آن طفل که سیم بر نباشد

ای اشک به روی من دویدی

طفلی ز تو شوخ‌تر نباشد

یک بوسه ز لعل او نخوردیم

در قسمت ما مگر نباشد

این نرود مسافر عشق

این راه که بی‌خطر نباشد

شب گریهٔ زار کرد واقف

امید که بی‌اثر نباشد

 
 
نسکبان اندروید
نظامی

هرچ آن طلبی اگر نباشد

از مصلحتی به در نباشد

سعدی

تا حال مَنت خبر نباشد

در کار مَنت نظر نباشد

تا قوت صبر بود، کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد؟

آیین وفا و مهربانی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
صوفی محمد هروی

چون از تو مرا به سر نباشد

جز تو هوس دگر نباشد

صد جان بکنم فدای رویت

ای جان جهان مگر نباشد

دریاب که ز انتظار چیزی

[...]

مجذوب تبریزی

گر تیرگی بصر نباشد

جز روی تو در نظر نباشد

آن جا که تویی تمام هستی است

این جا که منم اثر نباشد

مجذوب تو بحر و بر نداند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه