گنجور

 
واقف لاهوری

یار چون از نظرم می‌گذرد

ناوکی از جگرم می‌گذرد

منم آن سوخته مزرع که سحاب

اشک‌ریزان به سرم می‌گذرد

تا دمی از من مسکین باقیست

تیغ او کی ز سرم می‌گذرد

آه صیاد نمی‌دانی آه

که چه بر مشت پرم می‌گذرد

بعد عمری که رسد بر سر من

سوی او تا نگرم می‌گذرد

نیست بر مردم بی‌درد عیان

آنچه بر چشم ترم می‌گذرد

واقف از حسرت خاک در دوست

آب حسرت ز سرم می‌گذرد

 
 
نسکبان اندروید
بیدل دهلوی

تا لبش در نظرم می‌گذرد

آب‌گشتن ز سرم می‌گذرد

فصل گل منفعلم باید ساخت

ابر بی‌ چشم ترم می‌گذرد

زین گذرگه به کجا دل بندم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه