گنجور

 
واقف لاهوری

در کشور تو دید به درمان نمی‌رسد

یک سر درین دیار به سامان نمی‌رسد

ما را درازی شب هجر تو داغ کرد

صد ضمع سوختیم به پایان نمی‌رسد

صبح بهار گرچه بود دلگشا ولی

هرگز به فیض چاک گریبان نمی‌رسد

زین تیره‌روز تاسر مویی به‌جا بود

آشفتگی به طرهٔ خوبان نمی‌رسد

با زلف یار بس که درست ای نسبتش

هیچ آفتی به بخت پریشان نمی‌رسد

مردم ز ننگ زندگی ای وای چون کنم

زیان جان ناتوان که به جانان نمی‌رسد

ای دست شوق پاره‌ای انصاف لازم است

تا جیب هست چاک به دامان نمی‌رسد

از بهر خویش آیینه‌ها ساخت حسن دوست

دیدم یکی به حضرت انسان نمی‌رسد

زخمی ربوده‌ام ز تو لیکن ز مفلسی

داغم که دست من به نمکدان نمی‌رسد

واقف ز آه بی‌سروسامان ما مپرس

جای چو تیر بی‌پر و پیکان نمی‌رسد

 
 
نسکبان اندروید
وطواط

شاها، به پایگاه تو کیوان نمی‌رسد

در ساحت تو گنبد گردان نمی‌رسد

جایی رسیده‌ای به معالی و مرتبت

کآنجا به جَهْدْ فکرت انسان نمی‌رسد

آن می‌رسد به روضهٔ آمال از کفت

[...]

انوری

دردم فزود و دست به درمان نمی‌رسد

صبرم رسید و هجر به پایان نمی‌رسد

در ظلمت نیاز بجهد سکندری

خضر طرب به چشمهٔ حیوان نمی‌رسد

برخوان از آنکه طعمهٔ جانست هیچ تن

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

افسوس دست من که به کیوان نمی‌رسد

آوخ که دور چرخ به پایان نمی‌رسد

بر من نماند هیچ ملالی و محنتی

کز جور دور گنبد گردان نمی‌رسد

بادا شکسته چنبر گردون دون ازانک

[...]

عطار

جان در مقام عشق به جانان نمی‌رسد

دل در بلای درد به درمان نمی‌رسد

درمان دل وصال و جمال است و این دو چیز

دشوار می‌نماید و آسان نمی‌رسد

ذوقی که هست جمله در آن حضرت است نقد

[...]

نجم‌الدین رازی

آلوده شد بحرص درم جان عالمان

وین خواری از گزاف بدیشان نمیرسد

دردا و حسرتا که بپایان برسد عمر

وین حرص مرد ریگ بپایان نمیرسد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه