گنجور

 
واقف لاهوری

امروز ناوک تو ز من سرگران گذشت

آیا چه در ضمیر تو ابروکمان گذشت

گر شکوهٔ دراز ز زلفت کنم مرنج

یک عمر جور بر من ازین دودمان گذشت

نتوان چو سرو این همه استادگی نمود

باید ازین حدیقه چو آب روان گذشت

بر یک قرار ماند هوای دیار عشق

چندین بهار آمد و چندین خزان گذشت

آداب خانقاه چه دانم من خراب

اوقات به خدمت دیر مغان گذشت

نبود دماغ ساختن آشیانه‌ام

عمرم به زیر بال درین گلستان گذشت

صیاد دل شکار ندید است چون تو کس

مرغی که دید دام تو از آشیان گذشت

از پند و بند با من دیوانه دم مزن

ناصح خموش کار ازین و ازان گذشت

در عشق خاکسارتر از من کسی نبود

کز من غبار کوی تو دامن‌کشان گذشت

ای دلبران به تربت واقف گذر کنید

مسکین به درد و داغ شما از جهان گذشت

 
 
نسکبان اندروید
جمال‌الدین عبدالرزاق

بس آه کم ز عشق تو از آسمان گذشت

بس اشک کم ز هجر تو از دیدگان گذشت

هم جانم از فراق توایجان بلب رسید

هم کاردم ز هجر تو از استخوان گذشت

در آب دیده غرقم و این از همه بتر

[...]

بابافغانی

وقت گلم تمام به آه و فغان گذشت

چون بگذرد خزان که بهارم چنان گذشت؟

زین انجمن چه دید که بیرون نمی‌رود

دیوانه‌ای که از سر کون و مکان گذشت؟

سهلست اگر کنند ز جامی مضایقه

[...]

وحشی بافقی

یاری نماند و کار ازین و از آن گذشت

آه مخدرات حرم ز آسمان گذشت

واحسرتای تعزیه داران اهل بیت

نی از مکان گذشت که از لامکان گذشت

دست ستم قوی شد و بازوی کین گشاد

[...]

کلیم

پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت

ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت

باریک‌بینی‌ات چو ز پهلوی عینک است

باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت

وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست

[...]

صائب

روزی که حرف عشق مرا بر زبان گذشت

چون خامه مد زخم من از استخوان گذشت

هر رخنه قفس دری از فیض بوده است

صد حیف ازان حیات که در آشیان گذشت

یک بار دست در کمر بلبلان نزد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه