گنجور

 
واقف لاهوری

تا سرو من از میانه برخاست

صد فتنه ز هر کرانه برخاست

دل از سر و جان ز آرزوست

با زمزمه و ترانه برخاست

یا رب اثر تبسم کیست

این شور که از زمانه برخاست

در عهد تو بس که آرزو مرد

شیوه ز هزار خانه برخاست

آن شوخ به پهلویم به صد ناز

بنشست به یک بهانه برخاست

در دام کسی مگر نشیند

این دل که ز آشیانه برخاست

تا صدرنشین شدند اغیار

واقف زان آستانه برخاست

 
 
نسکبان اندروید
نظامی

تا چرخ بدین بهانه برخاست

کآن یک نظر از میانه برخاست

حکیم نزاری

چون جمله تویی بهانه برخاست

شکل دویی از میانه برخاست

پس من ز میان برون شوم به

کاین فتنه هم از دوگانه برخاست

عشق آمد و در میانه بنشست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه