گنجور

 
واقف لاهوری

گیرم بر تو قدر محبت نمانده است

کم‌ کن جفا به بنده که طاقت نمانده است

آبی نزد بر آتش دل دیده ای دریغ

در مردم زمانه مروت نمانده است

از گریه چون خموش شوم ناله سرکنم

شغلی گزیده‌ام که فراغت نمانده است

تا گوهر وصال تو از دست داده‌ام

در آستین جز اشک ندامت نمانده است

بوی تو را گذار فتاد است تا به باغ

رنگی به روی گل ز خجالت نمانده است

بر فرق ما دگر مفکن سایه‌ ای هما

ما را دماغ کسب سعادت نمانده است

دل آمد از سیاحت و آورد این خبر

کاسودگی به هیچ ولایت نمانده است

دل نیست کز خدنگ جفایت فگار نیست

شکر خدا که هیچ شکایت نمانده است

واقف به جز خیال دهان شکرلبان

در روزگار هیچ حلاوت نمانده است

 
 
نسکبان اندروید
صائب

با داغ عشق، شعله غیرت نمانده است

گرمی در آفتاب قیامت نمانده است

از هیچ سینه رایت آهی بلند نیست

یک سرو در سراسر جنت نمانده است

از پیش کهربا گذرد برگ کاه، راست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه