گنجور

 
واقف لاهوری

به گریه‌ای که ندارد اثر چه‌کار مرا

به دیده‌ای که نبارد شرر چه کار مرا

هوای دشت جنون طرفه‌دلکش افتاده است

روم ز شهر، به دیوار و در چه کار مرا

ز باغ دهر مرا بس بوُد شکوفه‌ی اشک

نهال درد و غمم، با ثمر چه کار مرا

به‌ درد بی‌کسی خود شدم بیابان مرگ

دگر به درد سر نوحه‌گر چه کار مرا

به کوی یار چرا اشک را روان سازم

به قاصدی که نیارد خبر چه کار مرا

به صبر داد ستانم ازین جفاکاران

به اشک شام و به آه سحر چه کار مرا

رها نمود چو صیادم از قفس واقف

ز ناز گفت به این مشت پر چه کار مرا

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا

من و چو کوه شبی، با سحر چه کار مرا

من آستان تو بوسم، حدیث لب نکنم

چو من به خاک خوشم، با شکر چه کار مرا

نبینم آن لب خندان ز بیم جان یک ره

[...]

نظیری نیشابوری

نشسته در ظلمم با قمر چه کار مرا

چراغ تیره شبم با سحر چه کار مرا

مسیح وار کند سیر بر فلک روحم

به این طلسم فروبسته در چه کار مرا

چو ذره محرم جاوید آفتاب شدم

[...]

عرفی

به زهر تشنه لبم با شکر چه کار مرا

دراز باد شبم با سحر چه کار مرا

مرا نشاط تماشا بس از بهشت وصال

به قیمت کم و بیش ثمر چه کار مرا

ز بهر کاوش دل اهل درد نیش طلب

[...]

صائب

ز خود برآمده ام، با سفر چه کار مرا؟

بریده ام ز جهان، با ثمر چه کار مرا؟

درین جهان به مرادی کز آن جهان طلبند

رسیده ام، به جهان دگر چه کار مرا؟

چو خاک شد شکرستان به مور قانع من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه