گنجور

 
واقف لاهوری

پرورد گرچه عشق به خون جگر مرا

افکند باز همچو سرشک از نظر مرا

رفتی به سوی یار و نکردی خبر مرا

خون شد ز بی‌وفایی‌ات ای دل جگر مرا

ای اشک رفتن تو به این رنگ خوب نیست

ترسم که رفته‌رفته کنی بی‌جگر مرا

از دست دل کجا روم ای وای کین بلا

نی در سفر گذارد و نی در حضر مرا

حاشا که من ز روی تو قطع نظر کنم

چون شمع گر به پیش تو برّند سر مرا

خواهم سعادتی ز طواف قفس برم

ورنه چه حاصل است ازین مشت پر مرا

من خود خیال گشته‌ام از غم خدای را

ای بخت خفته خیز به خوابش ببر مرا

هر دم صبا ز رهگذرش می‌برد غبار

بر دل غبار هست ازین رهگذر مرا

زین‌سان که بی‌کسانه به بستر فتاده‌ایم

ترسم که عمر نیز نیاید به‌سر مرا

مانند آن عقیق که گردد نگین‌نگین

گردید لخت‌لخت ز شوقت جگر مرا

بودم هنوز طفل که چون اشک سوز عشق

واقف فکنده بود ز چشم پدر مرا

 
 
نسکبان اندروید
ناصرخسرو

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم

صفرا همی برآید از انده به سر مرا

گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد

[...]

انوری

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا

از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک

در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست

[...]

امیرخسرو دهلوی

دیوانه کرد زلف تو در یک نظر مرا

فریاد ازان دو سلسله مشک تر مرا

سنگین دل تو سخت تر از سنگ مرمر است

کوه غم است بر دل ازان سنگ، مر مرا

دی غمزه تو کرد اشارت به سوی لب

[...]

حسین خوارزمی

ای سوخته ز آتش عشقت جگر مرا

وی برده درد عشق تو از خود بدر مرا

عشق تو چون قضای ازل خواهدم بکشت

معلوم شد ز عالم غیب این قدر مرا

عمرم گذشت و از تو خبر هم نیافتم

[...]

صوفی محمد هروی

آن چشم نرگس به سر آن پسر مرا

چون لاله ساخت غرقه به خون جگر مرا

نیک و بدی چو هست به تقدیر چون کنم

زاهد رسید هم زقضا این قدر مرا

دردی است در دلم که مداوا لبان اوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه