جان ماند و دل من از میان رفت
صد شکر که یک بلای جان رفت
تا دل در فکر آن دهان رفت
نامی زو ماند و بینشان رفت
از دست جفای ناوکت دل
نالان تا خانهٔ کمان رفت
در راه فنا ادب ضرور است
چون شمع به دیده میتوان رفت
مردیم و هدف شد استخوانها
آسوده کسی که بینشان رفت
تا سرو قد تو جلوهگر شد
شمشاد ز باغ مو کنان رفت
آن چشم سیاه بلای جان است
دنبالهٔ او نمیتوان رفت
دل محو خیال آن کمر شد
بیچاره به هیچ از میان رفت
عاشق به هوای ناوکت مرد
دردا که به درد استخوان رفت
تا دامن دشت یادم آمد
چون سیل ز دست من عنان رفت
رفت آن بیمهر و لخت دل ریخت
چون صبح بهار گلفشان رفت
در خانهٔ کس نرفتی از شرم
در آیینه عکس تو چهسان رفت
زلفش به زمین رسید واقف
دود دل ما به آسمان رفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
طوفان درم بر آسمان رفت
در شیربها سخن به جان رفت
هر دل که ز عشق بی نشان رفت
در پردهٔ نیستی نهان رفت
از هستی خویش پاک بگریز
کین راه به نیستی توان رفت
تا تو نکنی ز خود کرانه
[...]
ساقی، به غم تو عقل و جان رفت
می ده، که تکلف از میان رفت
شد تاب و توانم اندر این راه
من هم بروم، اگر توان رفت
تا شد رخ و زلفت از نظر دور
[...]
کافسوس که تن بماند و جان رفت
از دل صبر و ز تن توان رفت
عشقت چو به قصد عقل و جان رفت
دل هم به غلط در آن میان رفت
دل برد گمان که آن دهان نیست
یک ذره بدید و در گمان رفت
جز حسن تو را چو هست آنی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.