گنجور

 
واقف لاهوری

گرد خط جا به روی یار گرفت

خاطرم یک قلم غبار گرفت

گر ز خونم کند حنا بندی

نتوان دست آن نگار گرفت

طفل اشک مرا به صد جوشش

بحر تا دید در کنار گرفت

چه فراخ است عیش جامهٔ تو

که تو را تنگ در کنار گرفت

دل به آن زلف می‌کند بازی

طفل یا رب چگونه یار گرفت

خط ز حسن ستمگرش واقف

داد این تیره روزگار گرفت

 
 
نسکبان اندروید
انوری

ملک هم بر ملک قرار گرفت

روزگار آخر اعتبارگرفت

بیخ اقبال باز نشو نمود

شاخ انصاف باز بار گرفت

مدتی ملک در تزلزل بود

[...]

ظهیری سمرقندی

ملک بر پادشه قرار گرفت

روزگار آخر اعتبار گرفت

بیخ اقبال باز نشو نمود

شاخ انصاف باز بار گرفت

مدتی ملک در تزلزل بود

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

شب من روز در کنار گرفت

مشک کافور را ببار گرفت

شام را صبحدم هزمت کرد

لشکر روم زنگبار گرفت

عارضم از سیه گری بگریخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه