گنجور

 
واقف لاهوری

ز حد گذشت شب هجر بس که زاری ما

اجل رسید شتابان به غمگساری ما

به خاک ما نکنی ای نسیم بی‌رحمی

که مانده است در آن کو به یادگاری ما

به گریه شهرهٔ صحرا و شهر گردیدیم

چو ابر اوج گرفته است اشکباری ما

به حرف و صوت تو ناصح نمی‌شود تسکین

قرار دادهٔ عشق است بی‌قراری ما

بر آب گردش اشکیم ما سوار، ای سیل

بایست کز تو نیاید رکابداری ما

سمند تند چه می‌رانی ای خداناترس

ترحّمی بکن آخر به خاکساری ما

چه جرم سرزده واقف ز من نمی‌دانم

که بسته‌اند عزیزان کمر به خواری ما

 
 
نسکبان اندروید
کمال خجندی

تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما

که در تو کار نکردست درد کاری ما

شنوده ام که گشودی زبان بدشنامم

عزیز من چه گشاید ترا ز خواری ما

گر ای نسیم شبی بگذری بر ان سر زلف

[...]

هلالی جغتایی

نمی توان بجفا قطع دوستداری ما

که از جفای تو بیشست با تو یاری ما

بسی چو ابر بهاران گریستیم و هنوز

گلی نرست ز باغ امیدواری ما

بچشم چون تو عزیزی شدیم خوار ولی

[...]

کلیم

قرار می‌برد از خلق آه و زاری ما

به این قرار اگر مانده بیقراری ما

شویم گرد و به دنبال محملش افتیم

دگر برای چه روز است خاکساری ما؟

خمار صحبت تو عقل و هوش از من برد

[...]

صائب

شکست رنگ می از ترک میگساری ما

نمک به چشم قدح ریخت هوشیاری ما

کم است اشک برای سیاهکاری ما

مگر کند عرق انفعال یاری ما

نماند در دل خم نم ز میگساری ما

[...]

طغرای مشهدی

به سر گشودن خمهای می چو دست زدیم

کسی نکرد چو پیمانه دستیاری ما

تو غنچه گل و ماخار، اگر شوی هم بزم

به عزتت چه زیان می رسد ز خواری ما؟

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه