گنجور

 
واقف لاهوری

در چمن رفتی و گل چون شعله لرزیدن گرفت

سرو از رشکِ قدت چون شمع کاهیدن گرفت

خواستم کز کوچهٔ دیوانگی بیرون روم

تا قدم برداشتم زنجیر نالیدن گرفت

همچو من ژولیده‌مو دیوانه‌ای در دشت نیست

دید تا مجنون مرا چون بید لرزیدن گرفت

در گلستان رفتی و با این همه آزادگی

چون غلامان سرو در دنبال گردیدن گرفت

شب که رخسار دل‌افروزِ تو را پروانه دید

شمع را بگذاشت بر گرد تو گردیدن گرفت

حسنِ روزافزون او را دید چون ماهِ تمام

اندک‌اندک روی خود از شرم پوشیدن گرفت

روبه‌رو شد یار با آیینه وز غیرت مرا

همچو جوهر موبه‌مو بر خویش پیچیدن گرفت

رونهادم تا به شهرِ عقل از دشت جنون

از در و دیوار واقف سنگ باریدن گرفت

 
 
کمال خجندی

دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت

شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت

دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریست

لاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت

شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشت

[...]

صائب

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت

اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت

گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت

برق تا گردید خندان، ابر باریدن گرفت

تا به دامان قیامت روی آسایش ندید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه