گنجور

 
واقف لاهوری

تا سوی توام نظر نبوده‌ست

چشمم این‌گونه تر نبوده‌ست

آن روز به دام غم فتادم

کز بال و پرم خبر نبوده‌ست

ای ناله کمان خویش بشکن

یک تیر تو کارگر نبوده‌ست

این سیل سرشک از کجا خاست

خون در دلم این‌قدر نبوده‌ست

این شور محبّت است ورنه

بلبل جز مشت پر نبوده است

صحرا صحرا غزال دیدم

از چشم تو شوخ‌تر نبوده‌ست

تا تیر غمم چنان فنا کرد

گویا از من اثر نبوده‌ست

ماتم‌زده‌ایم بزم ما را

مطرب جز نوحه‌گر نبوده‌ست

پیوسته پیام غم دهد اشک

این قاصد خوش‌خبر نبوده‌ست

از جرم وفاست اینکه واقف

در پیش تو معتبر نبوده است

 
 
نسکبان اندروید
مسعود سعد سلمان

گرمابه سه داشتم به لوهور

وین نزد همه کسی عیان است

امروز سه سال شد که مویم

مانندهٔ موی کافرانست

بر تارک و گوش و گردن من

[...]

سنایی

زان چشم پر از خمار سرمست

پر خون دارم دو دیده پیوست

اندر عجبم که چشم آن ماه

ناخورده شراب چون شود مست

یا بر دل خسته چون زند تیر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
خاقانی

آن کز می خواجگی است سرمست

بر وی نزنند عاقلان دست

بی‌آنکه کسی فکند او را

از پایهٔ خود فروفتد پست

مرغی که تواش همای خوانی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از خاقانی
سید حسن غزنوی

ذاتی که چو بخت نور جان است

جانی که چو بخت خود جوان است

از لطف بهار در بهار است

وز فضل جهان در جهان است

در ناصح دین مگر یقین است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه