گنجور

 
واقف لاهوری

چنین که بهر لب یار می‌کنم جان را

برای لعل نکنده است هیچ‌کس کان را

گریزگاه دل ماست در پریشانی

خدا دراز کند عمر زلف جانان را

مباد سر کشد از حکم ناز تو روزی

مساز این همه خود سرسپاه مژگان را

کجا روم که نمایم ز گریه دل خالی

اگر ز دست دهم دامن بیابان را

ز دستبرد هوای تو زین چمن چون گل

نبرده است سلامت کسی گریبان را

چگونه برکشم از سینه تیر او واقف

نمی‌توان به در از خانه کرد مهمان را

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم

که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را

کسی که دام کند نام نیک از پی نان

یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را

ابواسحاق جویباری

به ابر پنهان کرد آفتاب تابان را

به سبزه بنهفت آن لاله‌برگ خندان را

به سوی هر دو مه‌اش بر دو شاخ ریحان بود

به شاخ مورد بپیوست شاخ ریحان را

بتی که خسته‌دلان را به بوسه درمان است

[...]

ناصرخسرو

سلام کن ز من ای باد مر خراسان را

مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را

خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی

ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را

بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد

[...]

امیر معزی

شریف خاطر مسعود سعد سلمان را

مسخرست سخن چون پری سلیمان را

نسیج وحده که نو حُلّه‌ای دهد هر روز

زکارگاه سخن بارگاه سلطان را

ز شادی ادب و عقل او به دار سلام

[...]

ادیب صابر

لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را

رخ تو طیره کند اختر درفشان را

به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را

به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را

به جان تو که پرستیدن تو کیش من است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه