گنجور

 
واقف لاهوری

آمد آواز او به گوش مرا

رفت از راه گوش هوش مرا

نشود سرد دیگ سودایم

نگه گرم داده جوش مرا

دود دل کرده همچو ماتمیان

پای تا سر سیاه‌پوش مرا

گرم گو شمع محفل عشقم

نتَوان ساختن خموش مرا

بگُشا لب جواب ناصح ده

چون لبت کرده باده‌نوش مرا

حیرتم می‌کشد چرا کرده است

عهد سست تو سختکوش مرا

واقف از دست غصّهٔ دوران

که خَرَد غیر می‌فروش مرا

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

تلخ کرد از حدیث خویش طبیب

دوش لفظ شکرفروش مرا

از دو لب داد جهل خویش به من

وز دوزخ برد باز هوش مرا

زین پس از طلعت و مقالت او

[...]

رضی‌الدین آرتیمانی

آنچنان داده عشق جوش مرا

که ز سر رفته عقل و هوش مرا

عقل کلی شده فراموشم

بسکه مالیده عشق گوش مرا

نه چنانم ز مستی دوشین

[...]

نظیری نیشابوری

بانگ نی می برد ز هوش مرا

می دهد می ز راه گوش مرا

ناله نای تا حریم وصال

می برد بر کنار و دوش مرا

مادرم نای و من چو طفل رضیع

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه