گنجور

 
واقف لاهوری

تا مهر و وفا به ‌جاست ما را

این جور و جفا سزاست ما را

ما را ز بدان شکایتی نیست

خوبان گله از شماست ما را

فریاد که کج‌کلاه چندی

بردند ز راه راست ما را

گل بر سر ما نمی‌توان زد

تا خار رهش به پاست ما را

فرسوده شدیم ای دریغا

آسوده خدا نخواست ما را

بردار طبیب دست از ما

این درد به از دواست ما را

در پهلوی غیر کرده‌ای جا

زان عهد که با وفاست ما را

در عهدهٔ ما جفا کشیدن

از تو گلهٔ به‌جاست ما را

واقف گل داغ عشق چون شمع

سامانِ نما نماست ما را

 
 
نسکبان اندروید
امیر شاهی

جان بهر تو در بلاست ما را

دل پیش تو مبتلاست ما را

پیشت بدعا برآورم دست

در دست همین دعاست ما را

هر شب به هوای خاک کویت

[...]

شاهدی

لعل لب تو شفاست ما را

درد تو همه دواست ما را

تا گشت جدا دلم ز تیغت

هر لحظه غم جداست ما را

دل آینۀ جمال یارست

[...]

میلی

از زلف تو شکوه‌هاست مارا

کان سلسله بلاست مارا

هر چند که کشته جفاییم

چشمی به ره وفاست مارا

گفتی که شبی به بزم ما آی

[...]

حزین لاهیجی

تا عشق تو دلرباست ما را

بیداد تو جانفزاست ما را

چون لاله دل به خون تپیده

با داغ تو، آشناست ما را

گستاخ به سنبلت وزیده

[...]

سحاب اصفهانی

چون جرم گنه وفاست ما را

هر نوع کشد سزاست ما را

از خنجر خویش خون ما ریخت

زین بیش چه خونبهاست ما را

هر وقت که با رقیب بنشست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه