گنجور

 
واعظ قزوینی

فکر زلفش، در ره دیوانگی شبگیر ماست

حرف گیسویش، بجای ناله زنجیر ماست

ما بهر دلبسته یی، دست ارادت کی دهیم؟

چون عصا هرکس کند قطع علایق، پیر ماست

نقد ما رایج ز بی قدری است در بازار دهر

خاکساری در گداز خویشتن اکسیر ماست

گو بکن از ضعف ما اندیشه، ای خصم قوی

ناتوانی، کار چون افتد، دم شمشیر ماست

از خلای معده آزند بیخواب اهل حرص

خواب راحت در جهان، مخصوص چشم سیر ماست

پیش لطف دوست، خودراییست واعظ فکر خویش

دست از تدبیر خود برداشتن، تدبیر ماست

 
 
صائب

دامن صحرای وحشت خاک دامنگیر ماست

حلقه چشم غزالان حلقه زنجیر ماست

در نظر واکردنی بیرون ز گردون می رویم

چون شرار شوخ، مجمر عاجز تسخیر ماست

از هوس هر دم به رنگی جلوه آرا می شویم

[...]

واقف لاهوری

دل به این وارستگی کی غافل از تدبیر ماست

هادی ما رهبر ما مرشد ما پیر ماست

قید الفت را گسستن پیش ما کاریست سخت

گر محبت یک سر مو هم بود زنجیر ماست

از جهان دامن بیفشانیم با آزادگی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه