گنجور

 
طالب آملی

دلی دارم از بود خالی نمودش

عدم را شکر خندها بر وجودش

جز این سینهٔ داغ پرور ندیدم

کبابی که بوی گل آید ز دودش

مرا پیرهن همچو مژگان عاشق

نگردد بهم آشنا تار و پودش

ز روشنگرانم خجل زانکه دارم

برآئینه زنگی که نتوان زدودش

بنوعی پریشانم از گل پرستی

که گر شعله بینم نمایم سجودش

غم بیشمارم فرستاده گیتی

همانا بجوش است دریای جودش

مرا بیش ازین دیر بایست مقصد

که کوشش بدست آورد زود زودش

دمید از کفم نیل و نیلوفر از بس

بشکرانه سودم بروی کبودش

علم گشت چون عنبرین چتر آهم

فتاد از کف صبح سیمین عمودش

نمی‌بود گر پنبه در گوش بختم

ز فریاد من دیده کی می‌غنودش

پرستار آن آتشم از ته دل

که مشکین شب می‌کشان بود دودش

شناسای دود دل نغمه داند

که مطرب بکف عود و زیست عودش

غزال غزل‌خوان مالوحش اﷲ

بدل ناخن شیر می‌زد سرودش

فلک شور می‌کرد در چیره دستی

من آوردم از موج مستی فرودش

دل از منع می‌خوردنم جوش می‌زد

تسلی نمودم بشرب الیهودش

فزونست اوصاف عشق از نهایت

دریغا زبان نی که بتوان ستودش

من ارمی نیارم ستودن همین بس

که از دور بینم فرستم درودش

زیان‌هاست در عشق اما زیانی

که قربان شود کاروان‌های سودش

بدستم گر افتد فراق سیه دل

بسیلی کنم جامه بر تن کبودش

گنه چیست در ملک دل آرزو را

که رانند آزادگان چون جهودش

در خانه چشم ما راست قفلی

که بی معجز شوق نتوان گشودش

غمت جانم از تن ربود و دل از جان

من از دل ندانم که از من ربودش

هم از گرد دامان آهم فشاند

متاع ختن هند در جیب عودش

هم از خاک پای سرشکم صفاهان

کشد سرمه در دیدهٔ زنده رودش

سهیل سر شکم بپای تو دارد

هبوطی که قربان شود صد صعودش

ز بس جامه زیبست جسم نحیفم

برد رشک بر ناتوانی حسودش

لبم نیست در گفتگو محض لافی

بهر دعوئی می‌توان آزمودش

ز بس در ته خاکم از گرد خاطر

نه گردی که رفتن توان زود زودش

غمی گر شود وارد کلبهٔ دل

عرق ریز گردم ز شرم و رودش

تراز چیست مشک خط یار گوئی

که عطار در هاون دیده سودش

مخر صندل و عود عطار گیتی

که افعیست صندل ز کالست عودش

ندانم چه دهقان برگشته بختم

که هر دانه کشتم تأسف درودش

ز حد می‌برد طول افسانه (طالب)

ندانم که این نوق هذیان فزودش

بگفتار گرمست مانا طبیعت

کشیدست دامان ز چنگ خمودش

تودر تاز، رخش فصاحت که گردد

خموشی عنانگیر گفت و شنودش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی