گنجور

 
طالب آملی

یوسف بختم بحمدالله برون آمد ز چاه

کوکب طالع بمصر عزتم بنمود راه

طی شد آن شبها که دل در کنج محنت‌خانه‌ام

چشم روزن را کشیدی سرمه‌ها از دود آه

ماتمی بودم برخ نیل مصیبت داشتم

شست گردون چهره‌ام در چشمهٔ خورشید و ماه

بود روز من سیه چون گیسوی شب ناگهان

برق دولت لمعه زد روشن شد آن روز سیاه

وزنم ابر گهر بار سعادت بردمید

شاخ گل چون کاکل طاووس از طرف کلاه

چرخ با من از ته دل آشتی گر داشتی

اینک اینک قوت طالع براین معنی گواه

آسمان شمشیر در گردن درآمد از درم

با لب زنهار کوی و با زبان عذر خواه

بخت دشمن گشته با من دوستی از سر گرفت

جمله تن آغوش گردید و مرا در بر گرفت

عیش را با خاطرم پیوند الفت تازه شد

خوشدلی را نیز پیمان محبت تازه شد

گریهٔ دیرین مصاحب رخت بر صحرا کشید

خنده را تا با لبم عقد اخوت تازه شد

گلفشانیهای طالع بر سرم تا دید دوش

داغ رشک آسمان ساعت بساعت تازه شد

رفته بود از خاطرم شیرینی شهد حیات

در مذاق جانم آن دیرینه الفت تازه شد

خوشدلی آمد مربع بر بساط غم نشست

وضع مجلس نوشد و آئین صحبت تازه شد

زین نسیم گلفشان کز باغ شادابی وزید

غنچهٔ پژمردهٔ دل را طراوت تازه شد

زخم رشک آسمان از تازگی افتاده بود

از خراش ناخنی باز آن جراحت تازه شد

شکر ایزد را که بعد از روزگاری بر سرم

التفات سایهٔ چتر سعادت تازه شد

طوطی نطق مرا در شکرستان خیال

رسم خاموش کهن طرز عبادت تازه شد

گرم چون دید از نوای بلبلان هنگامه‌ام

مستعد گلفشانی شد زبان خامه‌ام

و چه ره بود این که من مست و غزل‌خوان آمدم

گه بپای دیده گه با پای مژگان آمدم

گلفروش و ساقیم بودند چون طالع رفیق

زین سبب می بر کف و گل در گریبان آمدم

بلبلی بودم یکی گلزار در مد نظر

آشیان بر دوش سوی این گلستان آمدم

هر قدم صد رسم مشتاقانه آوردم بجای

مست شوقم با علامتهای مستان آمدم

ره خیابان صحن وادی گلشن فردوس بود

من چو طاوس بهشتی در خیابان آمدم

شوق در سر مهر در دل داشتم جان درمیان

با وجود تنگدستیها بسامان آمدم

همعنان با شاهد طالع ز راه اعتقاد

در پناه قبلهٔ شمشیر بندان آمدم

صفدر فیروز جنگ و سرور کشورستان

جوهر آئینه اقبال عبدالله خان

آنکه کلکش نکته‌گیرد بر زبان اژدها

برق تیغش آتش اندازد بجان اژدها

لمعه‌ای گر زآتش تیغش فتد بر کوهسار

مغز خاکستر شود در استخوان اژدها

ریزش دست زرافشانش بهنگام سخا

از طواف گنج برتابد عنان اژدها

از نهیب ضرب شمشیر نهنگ آسای او

کتف کوه آسوده از بار گران اژدها

بردرد چون تیغ او بیند جگرگاه هژبر

بشکند چون رمح او بیند میان اژدها

انقلابی هردم از تیغش فتد در ملک خصم

هست تیغ عهد او گویا زبان اژدها

در شکاف سنگ از فیض بهار عدل او

لاله و نسرین دمد ز آب دهان اژدها

اژدها بر دست و تیغش خون خود کردی حلال

گر زبان خنجرش دادی امان اژدها

تیغ آتشبار او را آزمون در کار نیست

آری آری رسم نبود امتحان اژدها

دست او گنجیست گوهر بار و تیغش مار گنج

خصم را در دل زمار و گنج او صدگونه رنج

باغ همت پر گل از فیض بهار دست اوست

ابرجود آبستن بحر از نثار دست اوست

در سخا با این بساط عالی واین دستگاه

همسری با پنجهٔ خورشید عار دست اوست

تابش خور چیست از روی سیه ابر مطیر

در سخا یعنی غلام داغدار دست اوست

دانهٔ گوهر بخواهد خوشه بر پروین کشد

مژده گیتی را که فصل کشت و کار دست اوست

رشته‌های گوهر و لعلش بهم در بافتست

گوئی از دریا و معدن پود و تار دست اوست

نطفهٔ پاک گهر می‌پرورد گوئی مگر

روزگار ابر نیسان روزگار دست اوست

ابلق کلک از چه بر گوهر بیفشارد قدم

زانکه دایم زیر ران شهسوار دست اوست

برفلک خورشید احسان و سحاب فیض را

آستین پر گوهر از قرب جوار دست اوست

گفتم احیای شهیدان دم شمشیر فقر

کار دست کیست گردون گفت کار دست اوست

آسمان گو داغ شو کامروز از بستان لطف

گل بجیب شاعر افشاندن شعار دست اوست

دست ابر و دامن دستش که در هنگام فیض

صد چو او را مست احسان می‌کند از جام فیض

ابرش جولانیش چون کاکل افشانی کند

خاک را گوهر نگار از ابر نیسانی کند

خضر تیغش چون برون آید زظلمات نیام

در گلوی تشنهٔ مرگ آب حیوانی کند

در زمان عدل او از بس هراس انتقام

غمزهٔ پنهانی بدلها نشتر افشانی کند

گر خلد در خاطرش اندیشهٔ صید افکنی

هر سر مو بر تن نخجیر پیکانی کند

چون بوصف توسن او خامهٔ مشکین سواد

بر رخ نسرین دفتر سنبل افشانی کند

نقطه اشک آسا بسرعت ریزد از چشم حروف

بسکه کلک مرکب آئین تیز جولانی کند

کبک سیری کز هجوم خجلت رفتار او

جلوه را طاوس باغ خلد پنهانی کند

اضطرابش را نگویم کز بیانش عاجزم

در سکونش دیدهٔ سیماب حیرانی کند

گر خلد موئیش بر تن ناگهان از اضطراب

کاکلش بر فرق بنیاد پریشانی کند

شهسواری همچو او را توسنی زینسان سزاست

آن ز تخم ذوالجناحست این ز نسل مصطفاست

آسمان قد را سپهرت یار و اختر یار باد

چرخ بر گردسرت گردنده چون دستار باد

نوبهار دولتی با صد هزاران آب و رنگ

از گل عشرت بهشت مجلست گلزار باد

چون تو رنگین لالهٔ نشکفته از باغ جهان

در تماشایت دو چشم مهر و ماهش چار باد

نوشخند صد هزاران غنچهٔ باغ بهشت

از لب صبح امیدت یک تبسم وار باد

خاطرت را همنشینی با نشاط بی‌غمی است

دامنت را آشنائی با گل بیخار باد

جامه زیبندهٔ اقبال را بر پیکرت

رشتهٔ عمر مسیح و خضر پود و تار باد

تا بود نقد اهل رایج بیازار وجود

چرخ عاجز در کفت چون سیم دست افشار باد

دریکتائی که ابرش صلب گوهر بارتسب

در پناه دولتت از عمر برخوردار باد

صد چو (طالب) شاعر خوش لهجهٔ شیرین زبان

چون جبین عرش بادت خاکروب آستان

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی