بازگل کرده گلستان خیالی که مراست
بلبلستان شده بستان مقالی که مراست
همزخون جگر نطق چو گل ساخته سرخ
سرمنقار زبان طوطی لالی که مراست
کرده آهنگ تبدل بشکر خندهٔ عیش
گره گوشهٔ ابروی هلالی که مراست
زده باخویش نهان فال نهان از لب نطق
دردل طبع گره سحر حلالی که مراست
دمبدم موج صفا میزند از بادهٔ فیض
زیب حوران خیالی خط و خالی که مراست
عنقریب است که صدمرغ دل آورده بدام
جام اندیشه لقب پاره سفالی که مراست
نور پیشانی فطرت شده سودای دلم
خال رخسار خرد گشته سویدای دلم
به که در صورت مشاطگی طبع منیر
شاهدی چند کشم تنگ در آغوش ضمیر
زآن عروسان که گر از کیسوشان عطر زنند
بمشام نفس روح جوان گردد پیر
زآن پر بچهره نگاران که زحیرت مانند
تا ابد بر رخشان پای نگه در زنجیر
هم ز شور نمک حسن نگردد تاحشر
نظر از لمحهٔ دیدار خیالیشان سیر
همه را دایه طبیعت همه را مهد خیال
همه را عاقله پستان همه را ناطقه شیر
همه را عیسی الهام برادر خوانده
همه را مریم فیض ازلی خواهر گیر
همه بنهاده زگیسوی خم اندر خم ناز
عنبرین سلسله بر پای رقم در تحریر
ایخوش آن لحظه که شان جلوه در آغوش دهم
بس بیک ره سه طلاق خرد و هوش دهم
منکه ابکار خرد را بسزا دامادم
قدم حجله گیان جمله مبارک بادم
افتخار گهر بی اثران از آباست
منکه شخص اثرم مفتخر اولادم
همتم دارد زین عارکه با جوهر کل
توأمان از رحم مادر فطرت زادم
من ندانم گهر خویش تو صاحب نظری
دیده نازک کن و بنگر که همایا خادم
عشق چون سفرهٔ تعلیم کشد شاگردم
عقل چون نان تعلم شکند استادم
دام گسترد خرد دانه فشان از فکرت
مرغ معنی را در بیضهٔ دل صیادم
چون شوم محو خیال تو بدرم شریان
بدل نشتر اگر دشنه زند فصادم
حیرت عشق زند راه شتاب خردم
دست اندیشه فشار درگ خواب خردم
نازش گوهرم از خویش نه زابروصدفست
آنکه نازد به نسبنامهٔ دریا خزفست
آن زنا زادهٔ همت که دم عرض نسب
زاید از وی که فلان را خلفم ناخلفست
الحمدلله که از نسبت فرزندی من
چارما درچه که این هفت پدر راشرفست
گل این طرز که من چیدهام از گلشن نطق
خنده زن بر خس و خار شعرای سلفست
آنکه در عهد کمین سازی نطقم آید
بکمان سخن این تیغ زبان را علفست
اینک ای مستمعان وصف من آید بمیان
دگر از بلبل شیراز سخن برطرفست
با گرانمایگی خوشهٔ اندیشهٔ من
خرمن آرای صفاهانی بادش بکفست
گل آمل چمن نغمهٔ من گر بوید
بلبل مهنه بخون دفتر الحان شوید
طنز بس (طالب) از این بیش مزخرف مرای
خویش را وامنما چون دگران خویش ستای
لب گشودی گهر خویش ستائی سفتی
همه دیدند دگر بیهده خود را مستای
تو که باشی و چه باشد سخنت لال نشین
در هذیان گرهٔ نطق دمادم مکشای
نظم اشعار تو در سلک اکابر باشد
خزف آوردن و در عقد گهر دادن جای
یا بود فیالمثل از جهل نمودن پیوند
پر عصفور به شهبال همایون همای
تاکی از کوچهٔ آشوب درآئی سرمست
خون فشان چهره یکی هم ز در عذر درآی
گوهر ناطقه چندانکه توانی کم ساز
از ثنای خود و بر مدح خداوند فزای
صورت عدل و سخا واسطهٔ امن و امان
جرعه نوش قدح کام ابد بکتش خان
آنکه خار از اثر تربیتش گل گردد
زاغ افسرده بصد شوخی بلبل گردد
شانهٔ باد نیارد که نهان از رایش
گرد آشفتگی طرهٔ سنبل گردد
شربت لطف ثناش ارفتد از چشم مذاق
اهل دل را بگلو زهر تغافل گردد
چمن تربیتش فیض بهارست امید
کز ترتم کدهٔ بلبل آمل گردد
با قلم رانی فرمان قضا جریانش
کیست تقدیر که برگرد تعلل گردد
گر عنان وازند این ابلق آتش پی را
رگ شوخیش پر از خون تکاهل گردد
خود مباداکه فلک سرکشد ازفرمانش
ورنه این طوق هلالش بگلو غل گردد
نی فلک کیست که گردد چو غلامانش مطیع
یا خلد در دلش اندیشهٔ این رأی شنیع
آسمانش یکی از غاشیه بردوشانست
که بدوشش اثر غاشیهٔ فرمانست
رای روشن گهرش چشم فلک را نورست
عدل شامل اثرش جسم جهان را جانست
در زمانش مگر از باده خرابی یابند
ورنه در هر که نظر میکنی آبادانست
با چمن روئی خلقش همه طنازی خار
برخش پوش صفائی گل و ریحانست
از حجاب کرمش ناصیهٔ همت بحر
پیرهن پیرهن اندر عرق نیسانست
دشمنش رفت که بابکر بقا بندد عقد
اجلش گفت برو نامزد سلطانست
حاسدش خواست چو او جمله ز خود سازد خلق
ساده پنداشت که تسخیر قلوب آسانست
ماسوا را بوی اظهار سویت لافست
این مراتب نبود حد بشر انصافست
صورت و سیرت او هردو چو خورشید نکوست
ظاهرش مهر صفت آینهٔ باطن اوست
غالباً گرد عبیر از ره خلقش رفتست
زآن سر زلف نسیم سحری غالیه بوست
جوی خون گردد و جوشد ز مسامات نفس
در دل از جنس خلافش همه گر یک سر موست
حاسدش را که بکف داشت نهان خاتم رشک
کجه گل گردد ازین وجه بغایت کج روست
یارب از رشگ شرر خشگ بماند لب خصم
آب آن تیغ که مجراش همه جوی گلوست
غورهٔ رشگ فشاراد عدو را در چشم
چین آن جبهه که صفرای حسد را لیموست
گو مکش نعرهٔ ضیغم که عدو روباهست
گو مکن جلوهٔ شهباز که دشمن تیهوست
زلف فرصت نفتد زین به کسی را در چنگ
در فنا کردن ارباب حسد چیست درنگ
ایکه چون شاهد تیغ تو کشد بند نقاب
خصم گر آتش سوزنده بود گردد آب
سر جدا از تن بگداختهٔ خصم تو چیست
گر نه از آب جدا شکل پذیرست حباب
دشمنت مایل خواب عدم آمد چه شود
گر بسر پنجهٔ تیغش بفشاری رگ خواب
کاش ترکیب پذیرد گهر نار بسیط
تا کشی تنگ در آغوش کمان تیر شهاب
چکد از خال رخ زرد عدوت آب زریر
آنچنان کز لب بهدانه چکد خون لعاب
زین رخش توفلکخواست شود تا چیند
گل بوس از کف یایت بلب چشم رکاب
ممکنالقطع بود از گهر طبع تو جود
گر توان کرد جدا نشائه مستی ز شراب
آمل از رشح سخایتو بود تازه ریاض
تو نه زآن جنس سحابی که نباشد فیاض
چمن جود، گلش تازه و شاداب ز تست
گوهر همت آبش ز تو و تاب ز تست
شمع جمعیت دلها تو برافروختهای
مجملا گرمی هنگامهٔ احباب ز تست
نیست جز دولت بیدار تو افسانه طراز
شاهد بخت عدو در بغل خواب ز تست
نغمه جوش است بتحریک توام عود خیال
مطرب طبع مرا شوخی مضراب ز تست
چند گوئی چکنم با دلت از پرتو رای
میچگویم چو کتان از تو و مهتاب ز تست
توئی آشوب نشان دل غمناک توئی
مجملا آنکه برانگیزدم از خاک توئی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.