گنجور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
مولانا

دل رفت و سرِ راهِ دلْ‌اِستان بگرفت

وز عشق، دو زلفِ او به دندان بگرفت

پرسید: کی تو؟ چون دهان بگشادم

جست از دهنم، راه بیابان بگرفت

کمال خجندی

دندان مرا چو درد پنهان بگرفت

آن درد نهان در دل و در جان بگرفت

چون مرهم درد ها همه در لب تست

آن لب باید بریز دندان بگرفت

طالب آملی

زر چون بکفش جای هراسان بگرفت

ناکرده ادای بوسه جولان بگرفت

بگرفته بکف زود فکند از دستش

گوئی گهر کفش بدندان بگرفت

افسر کرمانی

عکاس، چو عکس روی جانان بگرفت

انگشت عجب همی به دندان بگرفت

می گفت که جان ز فرط لطف است نهان

آن کیست که عکس چون من از جان بگرفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه