گنجور

 
طالب آملی

بطرف دجلهٔ بی آب و دانه

بود در بال خویشش آشیانه

بجانش در زده آتش غم آب

میان آب دارد ماتم آب

نگردد باز منقارش بگفتار

غم آبش زده قفلی بمنقار

عجب گر سر ز جیب پر برآرد

گرش طوفان دمار از سر برآرد

مرا هم جفت بوتیمار میدان

که از غم لب نسازم تر بافغان

وگر نی بلبلم در کسوت زاغ

که گلبانم کند جان در تن باغ

صفیرم قدسیان را دلنشین است

فغانم را اثر در آستین است

درآیم چون بباغ عرش خاموش

رود صد عندلیب قدسی از هوش

وگر دستی زنم برشاخ آواز

ملایک را کنم یکسر سرانداز

من آن نو بلبل طوطی مقالم

که برلب خون شکر شد حلالم

نمک باشم ز منقار شکر ریز

کنم سرچشمهٔ شکر نمک خیز

لب نطقم چو آید در شکرخند

نمک باشم بزخم سینهٔ قند

ولی در عهد من شکر نخایند

همه زهر از لب حنظل ربایند

از آن برمن نمی‌جوشد خریدار

که جنس من ندارد روی بازار

چه سازم چون نفاست نقص کالاست

خزف برفرق و گوهر در ته پاست

غلط گفتم متاع من گهر نیست

خرافات مرا قدر این قدر نیست

مرا مشتی خزف در بار نطق است

که‌کردن یاد ازیشان عار نطق است

بکار آید ولی نی بهر زیور

برای چشم زخم درج گوهر

همه لافم همه لافم همه لاف

چو در خود بنگرم درچشم انصاف

یکی هذیان سرایم خام گفتار

بسی بیگانه در انشای اشعار

نزاکت دورم از نطق خزف ریز

نه در لفظم نه در معنایم انگیز

ز صد بیتم یکی صاحب ادا نیست

عروس خاطر من عشوه زا نیست

هزاران شاهدم در حجله بینی

که نبود در یکیشان نازنینی

یکی را لب تبسم آفرین نیست

یکی را بر جبین نار جبین نیست

یکی را نیست نرگس عشوه‌انگیز

یکی را گوشهٔ ابرو ادا خیز

بظاهر پسته آسا جملگی نغز

ولی چون پستهٔ تصویر بی مغز

مرا این خود فروشی محض لافست

همه قولم گزاف پر گزافست

وگر نی در بساطم نیست چیزی

که بتوان داد در بیعش پشیزی

ندارم بهرهٔ از هیچ پیشه

که بر هذیان نیندیشم همیشه

گل روی سبد اشعار دارم

ولی شعری‌که خود زآن عار دارم

گهی نیزم اگر باشد دفاعی

گذارم بر ورق پای کلاغی

وگر دستان من یکسر گزافست

بمعنی هرچه گفتم محض لافست

بلی علمی بود در دل نهانم

که باشد پارهٔ نازش بر آنم

کدامین علم علم مهربانی

که نبود قیل آن قال زبانی

سواد آنرا بود زین علم حاصل

که بر خواند خط پیشانی دل

بحمداله که من روشن سوادم

در ادراک رموزش اوستادم

کتب طی کرده‌ام در دوستداری

یکی علامه‌ام در علم یاری

کتاب دوستی خواندم بهمت

ز بای بسمله تا تای تمت

سزد آنانکه علم مهر دانند

دراین فنم وحید الدهر خوانند

قضاکین علم را بگزید و فن‌ساخت

هم از روز ازل مخصوص من‌ساخت

ولی چون مهر ننماید برو دوش

بصد رغبت کشد غلش در آغوش

بلی آئینه چون افتد بلوری

غبار از وی کند تا حشر دوری

ولی چون آهنین افتد بناچار

مزلف سازدش رخساره زنگار

از آن روشن دلم کآئینه من

مخمر از بلور آمد نه آهن

گرم چینی گهی زیب جبین است

نه از روی علوی خشم و کین است

که دارد چون بتان عشوه پرداز

مرا حسن طبیعت بر سر ناز

وگرنه من کجا و کینه توزی

که با آهو نباشد طبع یوزی

دلم صافست وچون می خاطرم صاف

ولی انصاف کو در عالم انصاف

بخلقم غیر صلح کل هوس نیست

ولی رنجیدنم از هیچکس نیست

مرا با هر که آمیزش دهد روی

نرنجم زو گر آتش بارد از خوی

به نشتر صد رهم گر سینه کاود

همان شهد از لب حلقم تراود

بسر گر بشکند صد تیغ کینم

شکنجی ره نیابد بر جبینم

اگر گوید که دل ده جان سپارم

وگر گوید که جان ایمان سپارم

نتابم من سر آشفته خرمن

زتیغ دوست گرچه تیغ دشمن

مرا آئینه دل صاف چهرست

در او عکسی که افتد عکس مهرست

بصد نیرنگ نتوان داد صورت

که ره یابد در او زنگ کدورت

نباشد بیوفائی در بساطم

وفا یک گل بود از اختلاطم

بپای هرکه خاری در نشیند

مرا در سینه صد خنجر نشینند

بر آرم خواهم آن خار الم زای

بنوک سوزن مژگانش از پای

بهرماتم نشین در غم شریکم

بهر غمدیده در ماتم شزیکم

نیم یک لحظه فارغ از غم خلق

به نیلم تا کمر در ماتم خلق

گره نگشاید از طرف جبینم

نتابد چون عنان از آستینم

زبانم زهر باشد وقت گفتار

گواه این تلخ طعمیهای اشعار

لب نطقم نا نگیزد مقالی

که ننشاند بدل گرد ملالی

سلامم تخم غم در سینه کارد

وداعم خنده را در گریه آرد

یکی گل تازه نشکفت از بهارم

کز او شد غنچهٔ دل خار خارم

بگلشن خانهٔ خلوت شب دوش

که باغم خفته بودم در یک آغوش

عروس شعله تنگ اندر برم بود

سری برزانوی خاکسترم بود

چو خیل پشهٔ آغشته در خون

برم رقصان سر از رگهای گلگون

یکی خواب عجیبم روی بنمود

که سهمش حیرت‌اندر حیرت‌افزود

چنان دیدم که چشمم غرق خون بود

سراپا پیکرم زنگار گون بود

بساط لخت دل بریده چیده

جگر بر نوک مژگانها تنیده

سرشکم آبروی ابر میریخت

همه الماس‌تر میسود و می‌بیخت

دلم بر ناله بر نوک زبان بود

زبان خود بلبل شاخ فغان بود

دماغ از خاک کوئی یادگاری

عبیر جیب کردی ذله کاری

جبینم درگهی را داشت در پیش

وزو میخواست عذر سجدهٔ خویش

لبم بر آستانی از سر درد

بصد حسرت وداع بوسه میکرد

بدین تقریب⁽¹⁾ ناگه چشم از خواب

توگوئی⁽²⁾ زد قضا بریده‌ام آب

یقینم شد که پایم در رکاب است

سفر تعبیر این آشفته خواست

مبدل خواهدم شد آشیانی

بود در طالعم نقل مکانی

چو عطرم بخت خواهد کرد راهی

ازین زیبا چمن خداهی نخواهی

فلک در خاطرش میگردد این عزم

که چندی خواهدم محروم ازین بزم

کدامین بزم بزم عیش خانی

که بادش بخت دایم در جوانی

شجاع‌الملک بکتش خان که دوران

بر او نازش کند چون جسم برجان

فلک روبد بمژگان خاک راهش

کند در سرمه دان گرد سپاهش

بود بر درگهش گردون جبین‌سای

نهد سر عرش هرجا او نهد پای

فلک رفعت گرفت از پایه او

تراشید آفتاب از سایهٔ او

قضا نور و صفا در یکدیگر بیخت

وز آن آب و گل این پیکر برانگیخت

که هستی فخر دارد بر وجودش

جبین می‌جوید از بهر سجودش

ازین خاکی نهادان بی‌نشانست

همانا کز نژاد قدسیانست

ضمیرش صبح را خس‌پوش دارد

گل خورشید در آغوش دارد

ز باغ رای او هر گل که جوشید

نسیمش در دماغ عطر پیچید

بمغز افتاد در عطرش یکی شور

هزاران عطسه زد آغشته نور

عروس حجلهٔ خلقش بهر سوی

عبیر جیب حور افشاند از موی

عذار بزم را از وی فروغ است

اگر می دعوی انگیزد دروغ است

بهر معنی چراغ انجمن اوست

شراب شیشه و شمع لگن اوست

کفش کآن قلزم شمشیر ماهیست

در او امساک را کشتی تباهیست

بر افشاند چه سیم و زر چه گوهر

نبندد بر سفینه جود لنگر

دمی گر زر فشان نبود برنج است

کفش افیونی ایثار گنج است

حذر زآندم که بر کف خنجر کین

کند عزم نگارین خانهٔ زین

گره بر گوشهٔ ابرو طرازد

جبین را موج خیز کینه سازد

یکی سیمین قبا در بر ملمع

یکی زرین کله بر سر مرصع

تنش در جوشن سیماب سیمای

سر اندر مغفر خورشید اندای

اتاقه عنبر افشان بر سر خود

چنان کز فرق مجمر کاکل دود

عرق جوشانش از بس گرمی تن

چو اشک از حلقه های چشم جوشن

چهار آئینهٔ بر تن داده ترتیب

همه خورشید پیکر ماه ترکیب

که فتح از هر طرف چون آیدش پیش

در آن آئینه بیند صورت خویش

کمر گاهش گرفته تنگ در کش

بضد رغبت یکی زر دوز ترکش

چه ترکش آشیانی پر ز شهباز

همه بازان او مشتاق پرواز

بی کبک دل آن بازان خونخوار

ز پیکان تیز کرده نوک منقار

کمان از گوشهٔ ابرو نمودار

چو از طرف کله نیم ابروی یار

یکی تیغش بکف رخشنده چون آب

که در آتش گریزد همچو سیماب

چو آب موج زن از قبضه تا نیش

همه گوهر نگار از جوهر خویش

یکی چون ماه نو خم دیده قامت

ولی با وی صد آشوب قیامت

ازو الماس در آب و عرق غرق

دم انگار کی بران تر از برق

قضا تابیده چون فولاد نابش

بزهر چشم خوبان داده آبش

زبان مار گردیدی بکامش

تماشا کن در آغوش نیامش

وگر دیدی برون آورده از کام

به بینش در دم عریانی اندام

یکی زیبا کمیتش در خم ران

که گیرد باد ازو تعلیم جولان

نسیم آتش فتد در مغز جانش

ز رشک نازکی‌های عنانش

قوی تن خرد سرد باریک دنبال

بغیرت سنبلش از کاکل یال

دوگوشش را ثنا خوان سوسن تر

هوا مجروح پیکر زآن دو خنجر

سبک سیری که چون در صحن میدان

بپای نازکی آید بجولان

نگردد ذرهٔ آسیب حاصل

بود گر فرش میدان شیشهٔ دل

وگر خارا شکانی پیشه سازد

خجل فرهاد را از تیشه سازد

فشارد ز آن بر او شیر قضا خشم

چکان ز هر نگاه از گوشهٔ چشم

بکف پیچان سنانی مار کردار

که زهر ازوی کند در یوزه صد بار

در آید از کمینگه مست و مغرور

یکی در خیل شیران افکند شور

گه از پیکان تیر آتش فروزد

صفی را خرمن هستی بسوزد

گهی تیغ از نیام کین برآرد

ز خون بر خاک تخم لاله کارد

دلیری را زند بر میل مغفر

که جوزا هیاتش سازد دو پیکر

وگر جنگی آوری را بر سر دوش

زند از گردگاهش خون زند جوش

سران را بر تن از آمد شد تیر

چهار آئینه سازد شبه کفگیر

یلان را در دل انگشتر آسای

ز پیکان لعل پیکانی دهد جای

زخون بر پیکر خصم غم انگیز

مسامات زره سازد عرق ریز

بنوک نیزه از اوراق دلها

رباید نقطهٔ خال سویدا

عدورا ناوکش از شورش تن

شود مژگان چشم تنگ جوشن

بخنجر هرکه را پیکر شکافد

فلک بهرش کفن از شعله بافد

بتیغ آنراکه سراز تن کند دور

براو خمیازه انگیزد لب گور

یکی آشفته شیری گشته خونخوار

که باشد با گوزنانش سر وکار

بچنگال هژبری ز آن گوزنان

کند چون چهرهٔ گل روی میدان

چو برگ از شاخها باد خزانی

کند تیغش ز تنها سر فشانی

اجل دارالامان آمد ز تیغش

ولی نبود سر موئی دریغش

همه مو بر تن خصم جگر خوار

سر انگشتی شود از بهر زنهار

درآ ندم نصرت و دولت زهر سوی

بر او چون فتح باشد آفرین گوی

ظفر تحسین کنان بوسد رکابش

نماید رستم ثانی خطابش

فلک قدرا بقایت جاودان باد

همیشه شاهد بختت جوان باد

همایون فرهمای بخت پرور

مدامت باد بر سر سایه گستر

نجومت یار بادا مهر و مه یار

فلک گرد سرت گردد چو دستار

یکی برحرف(طالب)گوش بگشای

بگوهر گوش را آغوش بگشای

غلامی باشد او نواب را خاص

عیان از چهرهاش سیمای اخلاص

بگردن کرده بهر نیک نامی

زه پیراهنش طوق غلامی

غلامی کش بدل گردد مقیمی

که گردد از غلامان قدیمی

دو سال‌آمد که از محنت کشانست

ترا چون بوسه فرش آستانست

بکلی کرده از مسکن فراموش

یکی گردیده رندی خانه بردوش

نه از خویشان کند نه ز اقربا یاد

بدیدار تو دارد خویش را شاد

اگر لطف تواش دستور بخشد

چو خور کوذرهٔ را نور بخشد

عنان سوی وطن تابیده چندی

کند خویشان خود را ریشخندی

دو روزی با غم آشامان سر آرد

دگر رخ سوی طوف این درآرد

شتابان ساز ره سازد شتابان

کند نعلین دل در پای مژگان

همه ره طی کند شادان و خندان

نگوید سنبل است این یا مغیلان

بدین درگه رساند خویشتن را

ز سر بیرون کند شور وطن را

نماید بندگی تا زنده باشد

بجان تا زنده باشد بنده باشد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی