گنجور

 
طالب آملی

شنیدم روزی از طرز آشنائی

عروس نکته را برقع گشائی

نهانی جرعه نوش جام غیبی

نمک پروردهٔ الهام غیبی

دلش آئینه دار روی معنی

دماغش عطسه‌زار از بوی معنی

برویش همچو گل خندان در فیض

بخور افشانیش در مجمر فیض

سواد نامه‌اش آیات اعظم

طراز خامه‌اش بار مجسم

ز کلکش نقطه‌های امتحانی

سویدا بخش دلهای معانی

زبانش را سخن با دل موافق

بیک لب خنده زن آن صبح صادق

خبر داد آن بهین مشاطه راز

هیولای سخن را چهره پرداز

که بر یاری در صحبت گشودم

دلش با عشوهٔ الفت ربودم

چو خرم گشت باغ آشنائی

گل افشان شد دماغ آشنائی

شبی در خلوتی مهمان من شد

نمک پاش متاع خوان من شد

زمانی باغ دل را آب دادیم

دو زلف نغمه بر هم تاب دادیم

زبان را بر زبان گستاخ کردیم

دو بلبل را گل یک شاخ کردیم

ز هر جا گفتگوئی جلوه دادیم

در دل بر زبان هم گشادیم

ولی چندانکه لب رسمی گهر سفت

گلی بر غنچه‌زار طبع نشگفت

بشوخی زد نسیم مهربانی

شگفت از هر طرف راز نهانی

پس آنگه با لب دستانسرائی

بصد شوخی بصد شیرین ادائی

بحسن آباد معنی رو نهادیم

سخن را وسمه بر ابرو نهادیم

نخستین نغمهٔ کز وی تراوید

بنوش آلود نیشم سینه کاوید

مرا هم تازه شد باغ ترنم

تبسم ریز شد داغ ترنم

شدم عود فغان را زخمه پرداز

نفس را ساختم ابریشم ساز

برون دادم نواهای جگر کاو

هم از تاثیر مغز نیشتر کاو

چو تبخال سخن بر لب گره کرد

برسم خویش خادم سفره گسترد

ز الوان نعم خوانی بیاراست

کزاو خمیازه کام اشتها خواست

چو مهمان دید خوان آرزو خواه

دلش در سینه شد فوارهٔ آه

زچشمش داغ طوفان‌جوش بگرفت

لبش دل پاره در آغوش بگرفت

مگر خوان را بیاد دیگران دید

که آبش در دهان دیده گردید

فرو بارید اشک دل در آغوش

ز مژگان جگرپاش جگر نوش

ترشح داد چشم دل فشان را

بیک ریزش نمکدان ساخت خوان را

لبش گاهی بظاهر لقمه آلای

ولی در زیر لب لختی جگرخای

زمانی سفرهٔ غم در میان بود

نمکدان در نمکدان زیب‌خوان بود

چو دست از لقمهٔ غم شستشو یافت

لب خاطر مجال گفتگو یافت

بصد دلجوئی و مهر آزمائی

قسم سنجان بجان آشنائی

ازو پرسیدم احوال درون را

سبب جستم تراوشهای خون را

بشوخی گفتم ای سیلاب خس پوش

چو اشک خویش طوفانها در آغوش

بگو تا خود چه در خاطر خلیدت

که مغز دیده بر مژگان دویدت

کدامین نیش در جان جلوه دادی

که زهرآمیز خون از دل گشادی

نمودی با لب مژگان تبسم

وز آن لبخنده‌گشتی در میان گم

جوابم داد مهمان جگر خوار

همان دریا فروش دیده بازار

که چون پرسیدی از دل شرح این راز

بگویم یا توکین سیل از چه شد باز

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی