گنجور

 
طالب آملی

دم صبح و هوای برشگالست

چمن جولانگه باد شمالست

نسیم عنبرین پیرایه گوئی

یکی طاوس مشکین پر و بالست

زمین رنگین تر از بال تذروست

هوا مشکین تر از ناف غزالست

پر طاوس را در صحن گلشن

سر پیوند با شاخ نهالست

ریاحین را رقم بر صفحهٔ خاک

چو تصویر معانی در خیالست

نوان سرو سهی از جنبش باد

تو گوئی صوفئی در وجد و حالست

چمنها جمله در عین لطافت

هواها در کمال اعتدالست

بهفت اقلیم گیتی بهترین فصل

بهار هند یعنی برشگالست

عجب فصلی است ساقی می در این فصل

چو خون شاعر تایب حلالست

بده جامی و زین تنگم برون آر

که بر من توبه چون دانش و بالست

می شیرازیم از درد سر گشت

علاجش بادهای پرتگالست

شراب پرتگالی چشم بد دور

گل جیب و کنار اهل حالست

دگر می های رنگارنگ در سر

خرد را مایهٔ حزن و ملالست

می از جام سفالین کش نه زرین

که آبست و بهین ظرفش سفالست

عروس می عجب زیبا عروسیست

که بی زیور جمالش بر کمالست

نبندد زیوری جز نغمه بر خویش

بلی طاوس می را نغمه بالست

هوای برشگال، آنکه خموشی

نمیدانم مغنی از چه لالست

سر انگشتان مطرب کم تحرک

چو شام غره انگشت هلالست

بخواندن نیست مایل طفل طنبور

علاجش منحصر در گوشمالست

بیا ساقی تو مطرب شو تو قوال

که دور صاحب فرخنده فالست

سخندان چین قلیچ آن خان جم قدر

که آب گوهر جاه و جلالست

ز طبعش جوهر همت نمودار

چو مروارید در آب زلالست

محیط آسا دم گوهر فشانش

صدف را ابر دستش گوشمالست

بخود بالد مه نو زین تفاخر

که تیغش را شباهت با هلالست

خیالش ماه فارغ در خسوفست

ضمیرش آفتاب بی زوالست

جهان صدری که در ایوان قدرش

فلک حسرت کش صف النعالست

ز بیم چنگل شاهین عدلش

سر مرغ ستم در زیر بالست

ز فیض ابر اقبالش بگلخن

امید میوه با شاخ ز گالست

مرا از بادهٔ مدحش لبالب

هزاران شیشه بر طاق خیالست

خرامان توسن عزمش سمندیست

که از بادش دم و از برق یالست

ز خلق خوش بروی خلق عالم

لبش خندان تر از صبح وصالست

بیزمش سبز فانوس فلک را

شفق پیراهن والای آلست

چو زینت شهپر طاوس ملک است

چو همت آفت ناموس بالست

سنان نیزه‌اش در سینهٔ خصم

چو در جوف قلم ترکیب نالست

دلش آئینه خورشید تمثال

زبانش طوطی شکر مقالست

ز شوق بذل همت پرور او

همیشه چشم در راه سؤالست

بفکر کند ناتش عقل کل را

دماغش مستعد اختلالست

ز بس خواری مال و عزت شعر

بدور او که دوران را کمالست

بکنج خانه خیل شاعران را

سخن در کاغذ و زر در جوالست

بعهدش پرنیان پوش است هر عید

تن درویش را ربطی بشالست

سخن سنجا، نمی‌گویم بوصفت

کلامم سر بسر عقد لآلست

ز عجز خود فراهم کرده نطقم

عرقهای جبین انفعالست

تو می‌پسندش که چون افتد پسندت

شود شاداب گوهر گر سفالست

خموشی عذر بد شعریست (طالب)

سخن کوته چه جای قیل و قالست

دعا را دست آمین در کمر کن

که این نسبت بغایت خوش مآلست

همیشه تا بروی سبز بختان

مبارک دیدن شکل هلالست

برویت ماه‌نو بنیاد ایام

که دیدار تو بس نیکو بفالست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی