گنجور

 
طالب آملی

چو ناوکی که فرود آید از هوا بزمین

بقصد ما رسد از آسمان بالا بزمین

ز راه نشو و نما درمیان تفاوت نیست

چه مرده در ته خاک و چه تخم ما بزمین

به پنجه راه بلاقطع می‌کنم که ز درد

درست می‌نتوانم نهاد پا بزمین

چو خلق دست دعا برفراشتند برفت

دعای جمله بگردون دعای ما بزمین

اگر بدوش فلک برنهند بار دلم

فرو رود چو یکی سنگ آسیا بزمین

دوای دردم اگر برگیا رقم سازند

فرو رود پی محرومیم گیا بزمین

ز راحتم چه خبر منکه در تمامی عمر

نگشته سایهٔ پهلویم آشنا بزمین

علاج درد من از حقهٔ فلک طلبید

که نیست بابت درمان من دوا بزمین

درخت سدره مخوانش که نخل آه منست

که شاخها بفلک برده ریشه ها بزمین

ز بار دل الفم دال گشته حیرانم

که بر فلک نهم این بار درد یا بزمین

ثبات زلزلهٔ آه ما ندارد عرش

نداده بی سبب این حلم را خدا بزمین

چو دوزخش بیکی لقمه بشکنم ناهار

ز دیده چند دهم آب ناشتا بزمین

مگر بنقد وفائی سر عصا رسدم

چو کور میروم و میزنم عصا بزمین

چو باد دامن از آلودگان نمی‌چینم

چو آب میروم و می‌کشم ردا بزمین

اگرچه دامن پاکم تمام پرهیز است

نهاده ظاهر آلوده‌ام ریا بزمین

معلق آمده زلفت بر او شب است مباد

فرو رود مه من همچو اژدها بزمین

بدور من صد در صد گمان بری ز سر شگ

که بسته است سپهر از افق جفا بزمین

اگر تنزل بخت منش مدد نکند

ز آسمان نرسد تا ابد قضا بزمین

اگر نه دانهٔ خاکست چشم من زچه رو

ز خون ناخن خود میدهد غذا بزمین

چنان نموده تنم رسم ناتوانی عام

که بی عصا نتواند شدن عصا بزمین

کنم غروب ز دنبال چشم خویش بخاک

اگر بفرض نهم چشم قطره زا بزمین

زشور غلغله از بسکه روزگار پراست

نمیرسد ز شکست فلک صدا بزمین

غبار غم زده خیزد که بار خاطر من

بسان چرخ در آورده انحنا بزمین

ز باد سرمه کشم زانکه آه من نگذاشت

پی تبرک یک میل توتیا بزمین

بتور ماهی آن سست حاجتم کز ضعف

فکند نقش تنم فرش بوریا بزمین

زشرم گوهر من آب گشت جوهر خاک

گمان نداشت فلک اینقدر حیا بزمین

ز تاب غم طپش دل رسیده تا جائی

که تن بروی هوا دارم وقبا بزمین

معلق از مژه خواهم دلی که گر خواهد

سپهر را بدعا آورد لقا بزمین

چو می بشیشه نماید رموز عالم خاک

ز بس بصیقل رخ دادهام جلا بزمین

ز بار دل قدری حمل برفلک نکنم

مباد ناف نهد خط استوا بزمین

بحکم خوردن خون دلم چو شربت آب

ز ساق عرش رسد هرزمان ندا بزمین

زهیچ ذره اگر خلق را گشادی نیست

گمان بری که فروشد گره‌گشا بزمین

بر آب می نهم ازغم بنای خانهٔ چشم

اگر که رسم نهادن بود بنا بزمین

صفای آینهٔ آفتاب رفته بباد

بآب دیده ز بس داده‌ام صفا بزمین

زمین کشندهٔ خلق است کیست اهل کرم

کسیکه بذل کند خون و خونبها بزمین

ز مهوشان چه اثر دیده‌یی بگو (طالب)

که دل جدا بفلک بستدیی جدا بزمین

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی