گنجور

 
طالب آملی

لباس ریاضت ببر میکنم

شکم ابره پشت آستر میکنم

چو دیوانگان آرزو را بسنگ

ز کوی طبیعت بدر میکنم

جگر هست برخوان شکر گو مباش

قناعت بدین ما حضر میکنم

نه دیوم ولی دیو طبعم بکار

چو گوئی مکن بیشتر میکنم

فدای تو یکبار کردم دو کون

بست نیست بار دگر میکنم

زبس زود میرم چو اطفال عیش

تعجب ز عمر شرر میکنم

بدرد طمع دردمندم ولی

ز پهلوی دل اخذ و جر میکنم

کف همتم سیلی نفرتست

که چون سکّه در کار زر میکنم

زمی میکند اهل دل تر دماغ

من خشک لب دیده تر میکنم

یکی طفل شوخم چو مژگان خویش

که بازی بخون جگر میکنم

پی خجلت لاله در صحن باغ

جگر بر سر نیشتر میکنم

براهت یکی دیدهٔ حیرتم

که از سرمه خاکی بسر میکنم

تو چون تیر مژگان گشائی نیاز

سویدای دل را سپر میکنم

بدل میشوم همچو کشتی سوار

وزین هفت دریا گذر میکنم

کفافست نه کرکس چرخ را

همین تیر آهی که پر میکنم

کسی گرم در طاعت عشق نیست

منم کز جهان اینقدر میکنم

ز غیرت چو رومیدهد وصل یار

نه کنن را نه خود را خبر میکنم

وفا دارد تاب آزار و صبر

بتفصیل عرض هنر میکنم

مرا شکوه از خویش زیبد نه غیر

ستم بر قضا و قدر میکنم

بدین پنجهٔ روبهی سالهاست

که پرخاش با شیر نر میکنم

ستمگر نیم ورنه کونین را

بیک ناله زیر و زبر میکنم

مرا در حریم خرد راه نیست

از آن جلوه بیرون در میکنم

گلی چیده‌ام از گلستان کفر

که از ناز زیب کمر میکنم

هوائی مرا در سر از مشربست

که پیوند با شیشه‌گر میکنم

به انیتم نیست لطفی از آن

تلاش ره پر خطر میکنم

دلم در وطن بوی غربت گرفت

سماعی بذوق سفر میکنم

چو طوطی بیال هوس پر زنان

ز لعلت شکار شکر میکنم

متاعی نمی‌بینم الا غرور

در این چارسو چون نظر میکنم

از آن پاک طبعم که هر صبحگاه

سر از بحر اندیشه بر میکنم

صدف وار در قهر دریای فکر

وضوئی بآب گهر میکنم

دم نافه میگردد از بوی خوش

چو من عنبرین خامه سر میکنم

من آن تلخ داروی صبرم بنام

که دعوای طعم شکر میکنم

شفابخش بیمار عشقم ولی

مریض هوس را ضرر میکنم

بلب گفتنی هاست اما چه سود

کز آن خوی نازک حذر میکنم

چو زالان دعای بدم کار نیست

وگر میکنم کارگر میکنم

چو دلتنگ، میگردم از روزگار

نگاهی به آه سحر میکنم

نه چون(طالبم) روی درمطلبست

که این نالهٔ بی اثر میکنم

سبک میکنم دل باظهار درد

بدین داستان مختصر میکنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی