خوش آمدی بخرام ای خجسته عید صیام
که صبح منتظران بود بی تو نسخهٔ شام
گل از کدام چمن چیدهای بغل بگشای
که باز نکهت عیسی کنیم استشمام
بیا بیا که بدور فراق روی تو بود
گلوی شیشه بخشکی نمونهٔ لب جام
نبود جز بشب آب حلال محرم لب
چنانکه روز بمسجد شراب محرم کام
حرام راکه شدی مرتکب زبیم که بود
حلال بر همه کس تا نماز شام حرام
نه باده را بکف یار بود قدرت بوس
نه بوسه را بلب دوست جرأت پیغام
عنان نغمه چسان نرم ساختی مطرب
که خنده را لب ساقی کشیده بود زمام
با کل و شرب کجا کام و لب نمودی میل
که از شمیدن گل احتراز داشت مشام
بجای میکده مسجد بجای خم محراب
بجای مطرب مقری بجای ساقی امام
نه جز بواعظ ومفتی مجال گفت و شنود
نه جز نماز بکس آشنائی بسلام
کجا برآمد مجلس کجا درآمد عیش
کجا تواضع مستان کجا تکلف جام
کجا اشارت ساقی بلطف سوی قدح
ز ما مضایقه و زخیل میکشان ابرام
کجا تبسم دلدار در تکلف بوس
ز ما سجود پیاپی بشکر آن انعام
کجا خرام بت خرگهی بوقت سماع
از او برعشه سرین و زما تمام اندام
گذشت بر ما سی روز متصل که ندید
کسی بچشم صراحی جمال شاهد جام
همین نوای ریا میزدیم و نغمهٔ شید
چو مرغ گلشن زاهد سفیده دم تا شام
چدمایه شکر نمائیمت ای مبارک عید
که جلوه کردی وافروختی رخ ایام
بساط عیش بهر گوشه پهن گستردی
باهل حزن فرستادی از نشاط پیام
نثار رحمت حق خاص باد فرق ترا
که خلق را برهاندی از این شکنجهٔ عام
هلال خود را با سرخی شفق دادی
طلوع یعنی اینک شراب واینک جام
کلید میکدهٔ آرزو فرستادی
بدست ساقی بزم یگانهٔ ایام
گل بهار سخا چین قلیچ خان که سپهر
بباغ همت او دوختست چشم مشام
همان سحاب کفی کز سپهر جود آمد
خطاب مختصرش فخر دودمان کرام
چو گرم جود شود شاهد سخاوت او
گهر تراودش از جسم چون عرق ز مسام
درم عیان بود از فرجهای انگشتش
مدام همچو کواکب زرخندههای غمام
شکاریان دیار سخای او ریزند
بجای دانه گبرهای شبچراغ بدام
سحاب خواست که درعرصهٔ سخاورزی
دهد بتوسن اندیشه اختیار لگام
دگر کشید عنان چون قطار همت را
به پنجهٔ کرم او سپرده دید زمام
بروز باران نتوان ز بس شباهت یافت
که دستگنج فشانش کدام و ابر کدام
بزر گرفته و ماند برای تعویذش
قوای نامیه ناخن ز پنجهٔ ضرغام
بمنع گوشهٔ ابروی عدل او حکمیست
که بارنامه بخوانند در دیار حمام
درآشیان تن خصم او مگر مار است
که مرغ روح نگیرد دمی دراو آرام
ز روی پختگی از کیمیای تربیتش
بنقره طعنهٔ خامی زند زبان رخام
در آن دیار که از قهر او سموم وزد
بآه سرد توان گرم داشتن حمام
مگر بروضهٔ قهر عدوش نشنیدم
که سرمه رنگ ستاند ز دیدهٔ بادام
بدور سرعت دستش ببذل مال روند
سؤال و احسان همدوش چون جواب سلام
زبسکه دام گسل طایرست ناوک او
بتن ز شوق هژبران اژدها صمصام
ز چشمهای زره دام آهنین فکنند
که مرغ ناوک او را در آورند بدام
چو هول حملهٔ او دید روزگار نمود
خطاب خنجر او اژدر نهنگ آشام
بصد دلیل که دعوی کند فروغ دهد
زبان خنجر او تیغ صبح را الزام
زهی شگفته گلی کز بهار اقبالت
نسیم خلد رسد روزگار را بمشام
اگر اشاره کنی همچو خاکیان شب و روز
بخدمت تو نمایند عرشیان اقدام
چوطرهٔ حبشی شاهدان گرفته شکست
ز آه خصم تو افلاک را ستون خیام
شکسته خصم ترا ناله در مشبک دل
چوبال مرغ هوا دوست درشکنجهٔ دام
ز یکدگر نبود فرق حاسدان ترا
بحکم آنکه نباشد تمیز در اعوام
سپهر را بکمند اطاعت تو سریست
چو باره را بلجام وچو ناقه را بزمام
چه حکمتست ندانم که مرغ وحشی علم
نچیده دانه تعلیم مر ترا شده رام
نه همچو ذهن تو ذهنی است در همه اذهان
نه همچو فهم تو فهمیست در همه افهام
مکن برقه تعلیم آشنا لب طبع
بس است طبع ترا شیر دایهٔ الهام
نبسته چون قلم مشق را میان و نهند
بپای کلک تو سر کاتبان دهر تمام
نکردها ورقی مشکفام و نورانیست
ز سرمهٔ قلمت چشم شاهد ایام
پس از مهی نه که سالی چو ناوک اندازی
بچرخ نیش ربائی چو خنجر بهرام
ز صد قدم بشب تیره بر تن دشمن
درون بری مژهٔ موی را بچشم مسام
وگر شهاب صفت نیزه بر فلک فکنی
سیه کنیش همه خال سبز در اندام
دم از وقوف (تفک) افکنیت می نزنم
چرا که حجت او گشته بی دلیل تمام
گران تنیست که تا دم زنی رسد چون رعد
بیای خویشتن آوازهاش بخاص و بهعام
شراب و آب بهمشان اگر درآمیزند
کند جدا دم تیغت حلال راز حرام
کدام تیغ همان آب مغربی که بود
ز شکل جوهر خود موج زن بجوی نیام
همان نمونهٔ سیمین هلال ابروی زال
که بر اشارهٔ او سر نهد تهمتن وسام
برندهٔ که ز خون پر شود چو غنچه دهان
قسم بقبضهٔ او گر خورد زبان در کام
زمشرق است طلوع آفتاب را و بعکس
ز مغرب آمده این آفتاب وش صمصام
شباهت گهر او عجب نباشد اگر
بلند سازد خورشید را ز مغرب بام
سوار نیزهور آفتاب را مانی
سنان بکف چو کنی رخش را تذرو خرام
کدام رخش همان شیر خشم آهو شکل
کدام رخش همان دیو زاد حور اندام
صبا تکی که چو آهنگ پویه بر گیرد
نسیم را عرق افشان کند در اول گام
اگر اراده کنی بگذرد چو نور از چشم
وگر اشاره کنی در شود چو بو بمشام
از آنکه آلت منعست گاهش از تک و تاز
بزخم دندان خون آورد برون ز لکام
سبک خرامی کز هیأتش نیندازد
به قطرهٔ کروی سالی ار فشارد گام
فلک جناح و ثریا لکام و منطقه تنگ
هلال زین و قمر هیکل و مجره مقام
بکشوری که در او نام تازیانه برند
بلوح سنگ نگیرد شبیه او آرام
کبوتریست بزیر جناح زین گوئی
که مستعد پریدن نشستد بر لب بام
چنین شگرف نگاری نسیم رفتاری
بزیر زین تو زیبد با تفاق انام
گهر شناسا وامانی از جواهر قدس
بسلک نظم در آورده این بدیع نظام
گرت قبول بود با هزار عذر کنم
نثار پای تو و گوش و گردن ایتام
منم که نیست چو من شاعری ز اهل سخن
منم که نیست چو من قابلی ز اهل کلام
بگو نهگونه حدیثم فصاحتیست بلیغ
بشعبه شعبه کلامم بلاغتیست تمام
بقطعه و غزلم انوری و سعدی دان
بمثنوی و رباعی سنائی و خیام
کم از کمال نیم در قصیده گو ندهید
مرا بزیر لب ای اهل اصفهان دشنام
ز عجز نیست ز بی التفاتی طبع است
اگر مخمس و ترجیع را نبردم نام
گواه این دو سه دعوی همین قصیده بس است
که یافت از سر شب تا سپیده دم اتمام
بخاکپای تو کز توتیا عزیزتر است
که مغز اهل خرد را عنم عبیر مشام
منم یگانهٔ آفاق در فنون هنر
باجتماع خواص و باتفاق عوام
دم از هنر نزنم اهل عزتم آخر
مرا بدانهٔ عزت توان کشید بدام
تو قدر دانی و عزت فزای (طالب) را
که هست قابل اعزاز و لایق اکرام
ترحمی که بچنگک زمانه خوارترم
ز دستهٔ گل در دست صاحبان زکام
درازشد سخن آن به که نوک خامه کنند
بانتظام دعای تو اختتام کلام
همیشه تا لب ساقی بود نشیمن بوس
مدام تا گل مجلس بود صراحی و جام
گل مراد تو بادا شکفته چون خورشید
ز غنچهٔ دهن ساقیان سیم اندام
چراغ عمر تو و عمر دوستان تو باد
مدام روشن چون شمع غیرت اسلام



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام
بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند
دگر که: عاشق گویند عاشقان را نام
دریغم آید چون مر تو را نکو خوانند
[...]
بیاور آنکه گواهی دهد ز جام که من
چهار گوهرم اندر چهار جای مدام
زمرد اندر تاکم عتیقم اندر غژب
سهیلم اندر خم، آفتابم اندر حام
سرودگوی شد آن مرغک سرودسرای
چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام
همی چه گوید؟ گوید که: عاشقا، شبگیر
بگیر دست دلارام و سوی باغ خرام
امید نیکی و تاج ملوک و صدر کرام
بزرگ خسرو آزادگان و فخر انام
یمین دولت و دولت بدو همیشه عزیز
امین ملت و ملت بدو گرفته نظام
سپهر کلی و جزوی بدو نموده هنر
[...]
دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام
بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند
دگر که عاشق گویند عاشقان را نام
دریغم آید چون مر ترا نکو خوانند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.