گنجور

 
طالب آملی

بگوش اهل گجرات این ندا از آسمان آمد

که باغ ملک را خرم بهاری بی‌خزان آمد

بشادابی گیاه تشنهٔ امید را مژده

که اینک ابر رحمت با کف درافشان آمد

همای اوج عزت کرده بود از آشیان پرواز

بتکلیف سعادت باز سوی آشیان آمد

دعای عاجزان و دردمندان کرد تأثیری

که عاجز پرور مسکین نواز مهربان آمد

گل صدبرگ سوری از چمن شد جانب صحرا

ببخت عندلیبان باز سوی گلستان آمد

چنان کز نیمره خورشید باز آمد سوی مشرق

ز راه اگره سوی احمدآباد آنچنان آمد

چو رفت از دیدهٔ گجرات گویا نور بیرون شد

چو آمد باز گوئی در تن گجرات جان آمد

چرا بر خود نبالد احمدآباد از شرف اکنون

که خاک مقدم نواب عبدالله خان آمد

همان تا بنده خورشیدی که چشم مشتری و مه

جواهر سرمهٔ گرد رهش را سرمه دان آمد

غباری کز شرف بالا گرفت از نعل شبدیزش

عطارد را ردا و مشتری را طیلسان آمد

فروغ رای او تسخیر گردون کرد پنداری

دلش آئینهٔ خورشید را آئینه دان آمد

رضاجوی شهنشاه و رعیت هر دو شد زان رو

بدولت همعنان رفت و بسرعت همعنان آمد

تو گفتی نور بود از دیده آمد جانب مژگان

تو گفتی حرف بود از پردهٔ دل برزبان آمد

موافق با عذار لاله گون نشگفت از شادی

که اینک گلشن ما را نسیم گلفشان آمد

معاند با جبین پرگره بگریست از اندهٔ

که اینک بیشه ما را هژبر جانستان آمد

بصحن صیدگاه رزم چون وقت کمانداری

گره بر ابروان در خانهٔ تنگ کمان آمد

لب سوفار نابوسیده شستش در تن اعدا

سرپیکان چو منقار هما بر استخوان آمد

سر دشمن بپای انداز تیغش ز آشیان تن

بیک پرواز مشتاقانه بر نوک سنان آمد

زهم پاشید صفهای عدو از بیم تیغ او

تو گفتی لشگر مهتاب در ملک کتان آمد

ز نقش بوسهٔ رایان هندی صحن درگاهش

منقش همچو صحن باغ در فصل خزان آمد

شبیه سنگ صندل گشت خشت آستان او

جبین قشقه دارانش ز بس بر آستان آمد

سخنور بهر سامان دادن اسباب مدح او

بهر جانب که دست انداخت دستش برزبان آمد

رخ سیمین ورق از سنبل مشکین مزلف شد

چو کلک عنبرین پیرایهٔ او در نهان آمد

بمجلس شد سخن کاینک رسید آرایش محفل

بمیدان شد خبر کاینک سپهدار زمان آمد

سمندش قطع راه کوه کرد آمد سوی صحرا

بآن تیزی که پیک تیغ از راه فسان آمد

نگارین قوس شیرافکن بر آهو خرامش را

ز نطع نه پلنگ چرخ یک بر کستوان آمد

بچستی شعلهٔ تیغش علم زد آتش هیجا

که زخم کشتگان را آب حسرت در دهان آمد

لب زخم دل خصمش بسرخی زان بود مایل

که او را در دهن پیکان بجای برگ پان آمد

نوای مرغ احسانش ز مشرق تا بمغرب شد

صدای صیت عدلش قیروان تا قیروان آمد

بکار دهر زانسان کرد خوبی عطر خلق او

که برمغز نسیم صبح بوی گل گران آمد

بدور عدل عاجز پرورش تا غایتی ظالم

زدست اندازی مظلوم در آه و فغان آمد

که هر ساعت بدست قاصد باد از جفای گل

شکایت نامهٔ آتش بسوی باغبان آمد

ز تأثیر نسیم دست او در دشت حیرانی

مشقت پایمال لشکر راحت چنان آمد

کدخار خونچکان از اشک مظلومان بزیر پا

صف وادی نوردان را منقش پر نیان آمد

بناگوش عدو شد کهربائی چون رخ حاسد

زمرد فام تیغش را چو وقت امتحان آمد

طلوع آفتاب از جانب مشرق بود چون شد

که تیغ آفتاب آسایش از مغرب عیان آمد

نقیض آمد بخورشید فلک خورشید تیغ او

که آن مشرق مقام افتاد و این مغرب مکان آمد

ز خجلت آفتاب مشرقی شد بر کنار آندم

که اورا آفتاب مغربی زیب میان آمد

عقاب ناوکش در آشیانی کرد آسایش

که مژگان عدو خار و خس آن آشیان آمد

ز اقسام خورشها گرگ را در دور عدل او

شعم منحصر در خوردن چوب شبان آمد

نشان‌دار سنان رمح او از عرصه بیرون شد

عدو چون حرف مدغم گرچه بی نام و نشان آمد

چو آمد بر سر خاشاک خشک از سیلی آتش

زدست انداز تیغش بر سر دشمن همان آمد

چو ابر همتش گرم ترشح گشت از خجلت

عرق در شست و شوی چهرهٔ دریا و کان آمد

بگوش رغبتش از شوق احسان نعرهٔ سایل

چو بر گوش عبادت پیشه گلبانگ اذان آمد

هم از دندان مار گرزه پیکان یافت تیر او

هم از نطع هژبر بیشه توزش بر کمان آمد

گزید از رشک جاهش خصم انگشت حسد چندان

که دندان در دهانش غرق خون چون ناو دان آمد

بزور عدل او سرپنجه زد با شیر نر طفلی

که چون پستان مادر بوی شیرش از دهان آمد

بیاد حمله شد در رزمگاهش چون پر کاهی

اگر پیل دمان روکرد گر شیر ژیان آمد

نه امروز یست علم موشکافی حاصل طبعش

که از روز ازل باریک بین و خرده‌دان آمد

نوای مرغ جان یعنی صریر خامهٔ او را

زبان طوطی منقار بلبل ترجمان آمد

بهند اهل نظر دارند در چشمان خود جایش

تو گوئی خاک پایش سرمه بود از اصفهان آمد

عجب نبود عجب از غیرت کیخسرو عدلش

اگر برهم زن هنگامهٔ نوشیروان آمد

هنوز این اولین پایه است از معراج اقبالش

بحمدالله که هم پختش جوان هم خود جوان آمد

بیایش روی خود مالید چندی ای خوش خاکش

از آن گجرات نوردیدهٔ هندوستان آمد

به هنجار ثنا (طالب) یکی راه دعا سر کن

که بوی ذوق آمین از لب روحانیان آمد

دراین دریای پر موج حوادث ناتوان گفتن

فلان عالی گهر را آفت از چشم فلان آمد

گرامی گوهر ذات تو باد از چشم بد ایمن

که آن در دانه زیب افسر کون و مکان آمد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی