آبی که بیتو زین مژهٔ تر فرو چکد
چون برگ گل بکسوت آذر فرو چکد
گلهای آتشین دمد از آب دیدهام
گر قطرهٔ ببال سمندر فرو چکد
عود قماری از جگرم گر کنی بخور
خونابه از مشبک مجمر فرو چکد
اجزای نامه آب شد از شرم روی دوست
نشگفت اگر ز بال کبوتر فرو چکد
در چین طرهٔ تو ز دلهای بیدلان
چون مشک تازه خون معطر فرو چکد
زین قطرهای گرم که شبهای هجر یار
در هایهایم از مژهٔ تر فرو چکد
تا بامداد حشر ز بالین و بسترم
گر بفشرند خون سمندر فرو چکد
نشگفت گر ز تلخی خونم زمانه را
صاف هلاهل از دم خنجر فرو چکد
بیمار اشتیاقتر از آتش فراق
اجزای آب گشته ز بستر فرو چکد
مرغابی سرشگ خودم لاجرم چو بال
برهم زنم چکیدهٔ آذر فرو چکد
در روزگار حسن تو فساد غمزه را
خون فرشته از سر نشتر فرو چکد
در گریه از فروغ جمال تو دیده را
شبتاب گوهر از مژهٔ تر فرو چکد
از آفتاب حامله گردیده لاجرم
زین تیره ابر قطره منور فرو چکد
از کاوکاو نیش فغانم به صحن باغ
دل خون شود ز دست صنوبر فرو چکد
بر هایهای گریهٔ من در سراغ دوست
خون ترحم از دل کافر فرو چکد
از بسکه آتشین گهرم گاه انفعال
آب از رخم بکسوت آذر فرو چکد
مرغابیان بحر مرا گر به تیغ موج
بسمل کنند خون سمندر فرو چکد
ز الوان حسرتم بگریبان ز گنج و خشم
هر قطره خون بگونهٔ دیگر فرو چکد
خونابه چون چکد نمکین از دل کباب
از چشم حیرتم نمکینتر فرو چکد
خوش در ترشح آمده خون دلم مباد
رشحی از آن بدامن داور فرو چکد
یعنی امیر غازی ترخان که آب فتح
چون شبنمش ز سبزهٔ خنجر فرو چکد
گر باد دامن غضبش بر چمن وزد
زهر از جبین برگ گل تر فرو چکد
کسوت هلالی ارکند از آب خنجرش
گر قطرهٔ بچشمهٔ کوثر فرو چکد
ز آن کلک در چکیدن معنیگمان بری
کز صلب ابر نطفهٔ گوهر فرو چکد
طوطی چو مور پا همه بر چاشنی نهد
کز نطق او گداخته شکر فرو چکد
چون شبنم گل از حرکات اناملش
آب گهر ز کلک معنبر فرو چکد
دندان و چنگک آبشد از بیم او رواست
کز پنجهٔ دهان غضنفر فرو چکد
از شوق زخم فربهٔ تیغش بصیدگاه
آب از دهان آهوی لاغر فرو چکد
هفتاختر از نهیب تو چون هفت قطره خون
از چشم نه سپهر مدوّر فرو چکد
در خدمت ضمیر تو خوی قطرهای نور
خورشید را ز چهرهٔ انور فرو چکد
گر استخوان تیغ فشاری بدست قهر
در بزم عیش او می احمر فرو چکد
برقیست آب تیغ تو بر مزرعی مباد
رشحی ازین سحاب معطر فرو چکد
از گرمی سخای تو چندان شگفت نیست
گر سکه چون عرق ز رخ زر فرو چکد
تیغت لذیذ قطرهٔ آبیست خرّم آنک
این قطرهاش بکام دل اندر فرو چکد
آب گهر ز فیض رقمهای کلک تو
مرغان نامه بر را از پر فرو چکد
در بحر رای تو زند ار غوطه آفتاب
چون قطره از مسامش اختر فرو چکد
سیماب سان ز آتش تیغ تو خصم را
از فرق سرگداخته مغفر فرو چکد
از باد گرم حمله او در سپاه خصم
جوهر ز تیغ و گوهر از افسر فرو چکد
سر پنجهایست قدرت او را کهگر بفرض
گوهر فشارد آب ز گوهر فرو چکد
خورشید آب گشته ز تشویر رای تو
از چشم خویشتن چه عجبگر فرو چکد
از بیم او چو قطرهٔ شبنم ز شاخ گل
تاخن ز بیخهای غضنفر فرو چکد
بد خواه را بمعرکه در آتش نبرد
آندم که آب تیغ تو بر سر فرو چکد
ریزد ز دیدههای زره قطرهای زهر
چون آب کز لباس شناور فرو چکد
بکر مدیح را بزبان تو شهریار
آب از دهان برغبت شوهر فرو چکد
با اقتضای قدر تو از دیدهٔ سحاب
رو در نشیب قطره عجب گر فرو چکد
کلک صنمگرت چودهد جلوهنقش خویش
آب از دهان تیشهٔ آزر فرو چکد
در وصف آتشین گهرت آب شد سخن
وقتست کز زبان سخن آذر فرو چکد
حرف سخای تو چو بکاغذ برد دبیر
از نوک خامهاش نقط زر فرو چکد
هر قطرهٔ چکیده ز کلکت کند عروج
در آرزوی آنکه مکرر فرو چکد
آتش خورد بدفع حرارت ز آب تیغ
رشحی گرت بکام سمندر فرو چکد
چون ناودان کعبه ز کلکش دم سواد
آبی بصد عذوبت کوثر فرو چکد
گر تیز بنگرد بچمن تا خزان حشر
زهر از مسام لاله و عبهر فرو چکد
نشگفت کز تراکم اشگ عدوی تو
تا حشر خون ز دیدهٔ اختر فرو چکد
لعل حبابی شود از آب تیغ تو
خورشید اگر بچشمهٔ خاور فرو چکد
انگشت پای خامهٔ او گر بیفشرند
از ناخنش گداخته عنبر فرو چکد
بر صفحهٔ سپهر بعهد بلارکت
خون نقطه نقطه از خط محور فرو چکد
تأثیر عدل تو کندش آب خضر اگر
زهر از دهان تیغ ستمگر فرو چکد
بر یاد عیش دشمن تو گر بیفشرند
زهر آب حنظل از نیشکر فرو چکد
در ملک دشمن از تف قهر تو آب تیغ
ز انگشتهای دست زره گر فرو چکد
کلکت غزالهایست که صدنافه خون مشک
در جلوهاش ز ناف معنبر فرو چکد
با ضرب تیغ درع شکاف تو خصم را
خون جگر ز ناف تکاور فرو چکد
وه وه چه تیغ لمعه برقی که آفتاب
از جلوهاش ز دیدهٔ اختر فرو چکد
آن زهر قطره کآردش از پنجه سر برون
گر فیالمثل بکام غضنفر فرو چکد
از میخ موزه فال ترشح زند بفرض
گر خصم را بگوهر افسر فرو چکد
عیسی تکلما بثنای تو آب خضر
در کسوت حروف بدفتر فرو چکد
وصف تو کان بود بمثل آبروی نطق
بیخواست از زبان ثنا گر فرو چکد
گر کم عذوبت آمده این نظم آبدار
نشگفت از آنکه از لب چاکر فرو چکد
(طالب) ثنا بدل بدعا کن بامتحان
شاید که آن رقم نمکین تر فرو چکد
تا از دهان شیشهٔ طالع شراب کام
امید را بدیدهٔ ساغر فرو چکد
در جام دولت تو چکد جرعهٔ مراد
وانگه ز دست ساقی کوثر فرو چکد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اشکم نه بی تو از مژهٔ تر فرو چکد
کز ابر تیره خرمن اخگر فروچکد
ز اجزای نوشداروی جان پرور منست
آن می که از لب تو به ساغر فروچکد
اشک چکیده از مؤه را تشنهٔ غمت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.