مشکل که دهد دست مرا با تو وصالی
تو نخل برومندی ومن خشگ نهالی
ما را که بجز دست تهی نیست بضاعت
اندیشه وصل تو؟ تمنای محالی!
آن نیست که پیوسته کنم وصل تمنا
گر ماه بماهی بود و سال بسالی
جانکاه تر از هجر تو نومیدی وصلست
ای کاش که میداشتم امید وصالی
از جلوه شوخی دهدم یاد و خروشم
بینم چو درین دشت خرامنده غزالی
کامی که مرا از دو جهانست سه چیزست
کنجی و حریفی دو سه و صحبت حالی
از خامه فشانی طبیب اینهمه گوهر!
این کلک گهربار مبیناد زوالی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساساتش درباره وصل و فراق میپردازد. او خود را در حالتی میبیند که در پی وصالی است اما با موانع و دشواریهایی روبروست. شاعر آرزو دارد که بتواند به وصال معشوق خود دست یابد، اما ناامیدی از این وصل او را آزار میدهد. در این بین، زیباییها و لذتهای دیگری چون دوستی و محبتی پایدار را نیز در کنار خود دارد که به زندگیاش رنگ و طراوت میبخشند. این شعر به تأمل در عشق و زیباییهای آن و نیز احساس اندوه ناشی از جدایی میپردازد.
هوش مصنوعی: وقتی که مشکل پیش میآید و نمیتوانم به تو برسم، من مانند درختی تنومند هستم و تو همچون نهالی خشک و بیبرکت.
هوش مصنوعی: ما که چیزی جز دست خالی نداریم، چطور میتوانیم به وصل تو امیدوار باشیم؟ آرزوی ناممکنی است!
هوش مصنوعی: این بیان به این معناست که تنها تمنا و آرزو کردن برای وصال و ارتباط کافی نیست. اگر در واقعیتی مناسب و درست مانند هماهنگی میان ماه و ماهی وجود داشته باشد، آن زمان ممکن است این ارتباط ادامهدار و پایدار شود. در واقع، همزمانی و همسانیهای لازم برای ارتباط واقعی باید وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: درد و رنج دوری از تو برایم از بیامیدی به وصال بیشتر است. ای کاش امید به رسیدن به تو را داشتم.
هوش مصنوعی: وقتی که یاد شوخی و زیبایی تو را از دور میبینم، حالتی شاداب و پرشور به من دست میدهد مثل غزالی که در این دشت با وقار و زیبایی میخرامد.
هوش مصنوعی: کامی که من از دو جهان به دست میآورم، سه چیز است: داشتن یک گوشه آرام، یک رفیق خوب و گفتمان یا گفتگو در مورد حال و احوال.
هوش مصنوعی: از قلم پزشک این همه جواهر میچکد! این دست خط پر از گوهر هرگز نابود نخواهد شد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دور از تو مرا عشق تو کرده ست به حالی
کز مویه چو مویی شدم از ناله چو نالی
تا شب دل من سوزی هر روز به جنگی
تا روز تنم کاهی هر شب به خیالی
ماننده خورشیدی پیدا شده و من
[...]
ای بر سمن از مشک به عمدا زده خالی
مسکین دلم از خال تو گشته است به حالی
حالی به جهان زارتر از حال دلم نیست
تا نیست دل آشوبتر از خال تو خالی
قدّ و دهن و زلف تو و جعد تو دیدم
[...]
ماه رجب فرخ و نوروز جلالی
گشتند قرین از قبل فرخ فالی
فال همه عالم شود از هر دو مبارک
گیرند اگر خال خود از صدر معالی
صدری که همه ساله بیننده او بر
[...]
المنة لله تبارک و تعالی
کاسلام گرفت از تو و جاه تو جمالی
المنة لله که بیفزود بجاهت
هم مسند و هم منبر را فرو جلالی
المنة لله که بیستان شریعت
[...]
ای یافته از چهره تو حسن کمالی
داده است جمالیت خدا و چه جمالی
از دیده من عشق تو انگیخته نیلی
وز قامت من هجر تو پرداخته فالی
چون زلف تو شد حالم و این از همه خوشتر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.