گنجور

 
اسیر شهرستانی

ساغر باده شرمسار من است

عیش زندانی بهار من است

تشنه بیقراریم چو سپند

گره سوختن به کار من است

باده پیماست هر زمان با غیر

نتوان گفت یار یار من است

تا در آن آستانه خاک شدم

آسمان تشنه غبار من است

مطلبم غیر نامرادی نیست

عشق امید روزگار من است

شده ام تا عزیز کرده عشق

خوشدلی ننگ اعتبار من است

آشنایان جگر خراشانند

هر که بیگانه تو یار من است

سوختم زان نگه چو شمع اسیر

شعله لوح سر مزار من است

 
 
نسکبان اندروید
حمیدالدین بلخی

دُرج مدح تو غمگسار من است

گوشمال تو گوشوار من است

سید حسن غزنوی

قمری اندر بهار یار من است

مونس نالهای زار من است

فاخته طوق عشق برگردن

در غم دوست غمگسار من است

بلبل از شاخ گل گشاده زبان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه