گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی

راز دل عشاق به هر کس نتوان گفت

این گوهر عشقست بگفتن نتوان سفت

در صومعه یک دم نتوانیم نشستن

بر خاک در میکده صد سال توان خفت

مردانه قدم بر سر مستی بنهادیم

به زین لگدی بر سر هستی نتوان کُفت

گر دست دهد دولت جاوید بیابیم

حاشا که خودی از ره توحید توان رفت

گفتم سر زلفش که مگر مشک خطائی

پیچید به خود زین سخن و نیک برآشفت

جامیست پر از باده و ما مست و خرابیم

هرگز نبرد زاهد مخمور ز ما مُفت

بشنو سخنی سید ما گر سر وقتست

خود خوشتر ازین قول که گفت است و توان گفت

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۲۰۷ به خوانش سید جابر موسوی صالحی
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
یغمای جندقی

صف صف سپه از کوفه در آن دشت روان سفت

با کاوش و کین جفت

صفایی جندقی

از مردن ماماچه و مشاطه ی این مرز

کو ترک نما مادر گیتی ره و هر هفت

مشاطه و ماماچه ز دنیا همه رفتند

تاریخ فتاد این دو نفر را که ز کف رفت

۱۳۰۷ق

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه