گنجور

 
سام میرزا صفوی

جانانه قلندر است و من بازاری

او در طلب زر است و من با زاری

گر زانکه دل از صید غمش باز آری

صیدی است که آن، از دهن باز آری

با دل گفتم، که ای دل احوال تو چیست

دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست

گفتا که چگونه باشد احوال کسی

کو را به مراد دیگری باید زیست