زلف و رخسار تو را شام و سحر چون خواند؟
هر که یک حرف سیاهی ز سپیدی داند
میکنم ترک هوای سر زلف تو و باز
باد میآید و این سلسله میجنباند
اشک من آنچه ز راز دل من میگوید
راست میگوید و از دیده سخن میراند
دل به او دادم و او کرد به جانم بیداد
هیچکس نیست که داد من از او بستاند
آب چشمم ننشاند آتش و من میدانم
کاتش من به جز از خاک درش ننشاند
هر چه گوید ز لبش جان، همه شیرین گوید
و آنچه داند ز رخش دل، همه نیکو داند
ماند سلمان ز درت دور و چنان میشنود:
که مراد تو چنین است و بدین میماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیباییهای معشوق میپردازد و از تأثیر عمیق او بر دل و جان خود سخن میگوید. او از زلف و رخسار معشوق یاد کرده و میگوید که حتی ترک هوای او هم برایش ممکن نیست، چرا که آتش دلش تنها از خاک پای معشوق شعلهور میشود. همچنین، اشکهایش راز دلش را فاش میکنند و احساس میکند که هیچکس جز خود او نمیتواند دادش را از معشوق بازستاند. سلمان در انتها احساس دوری خود از معشوق را مطرح کرده و به بختی ناخوشایند اشاره میکند.
هوش مصنوعی: هر کسی که زیباییهای تو را در روز و شب میبیند، میفهمد که چقدر از زیباییهای سپید تو در برابر تیرگیها و غمها سخت نیست.
هوش مصنوعی: من تصمیم میگیرم که از خیال موهای زیبای تو دست بکشم، اما دوباره باد میوزد و آن رشتهها را به حرکت درمیآورد.
هوش مصنوعی: اشکهای من حقیقت احساسات درونیام را بیان میکنند و از چشمانم حرف میزنند.
هوش مصنوعی: من قلبم را به او سپردم و او با رفتارهایش به جانم آسیبی زد. هیچکس نیست که بتواند حق من را از او بگیرد.
هوش مصنوعی: اشکهای من نمیتوانند آتش درونم را خاموش کنند و من آگاه هستم که این آتش تنها از خاک آن معشوق میتواند آرام بگیرد.
هوش مصنوعی: هر چه از دلش بگوید، بسیار شیرین و دلنشین است و هر آنچه از چهرهاش احساس کند، همگی خوب و پسندیده است.
هوش مصنوعی: سلمان از دوری تو ناراحت است و مثل این میشنود که خواستهات این است و همچنان به این وضعیت ادامه میدهد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
قوم فرعون همه را در بن دریا راند
آنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند
گر بترسندی و فرعون خدا را خواند
جبرئیل آید و خاکش به دهن افشاند
ماجرائی که دل سوخته می پوشاند
دیده یک یک همه چون آب فرو می خواند
چون تو در چشم من آئی چکند مرد چشم
که بدامن گهر اندر قدمت نفشاند
مه چه باشد که بروی تو برابر کنمش
[...]
نتواند که ز خط تو سوادی خواند
هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند
من سرگشته چو سر بر خط حُکمت دارم
خامهوارم خط تو چند به سر گرداند
آتشی در دلم از روی تو افروخته است
[...]
نعش او را چو فلک قبله خود میخواند
چرخ بر دوش نهد وین شرف خود داند
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.