گنجور

 
 
اوحدالدین کرمانی

هجرانت بدان صفت [که] بگداخت مرا

جان نستد و رحم کرد، بنواخت مرا

چون دید رخ زرد و دل پر غم من

کآمد اجل و بدید و نشناخت مرا

مجد همگر

چون عود بنالیدم و بنواخت مرا

با آنکه به دم سوختنی ساخت مرا

یک رگ ز دلم به گوشمالش بگسست

ناله ز کنار خود بینداخت مرا

واقف لاهوری

رفتم بر یار و قدر نشناخت مرا

وز لطف به یک دو حرف ننواخت مرا

من گفتهٔ او را ز کری نشنیدم

این گوش گران طرف سبک ساخت مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه